براي تو

درست يادم نمي آيد دنبال چه بودم . فقط ميدانم بين كتابها و آلبوم هاي عكس و بين هزاران نوشته و خاطره و دستخطهايي كه هر از گاهي بر اساس حس و حال مي نوشتم گم شده بودم .
گم شده بودم بين هزاران خاطره و گذشته ايي كه ميان كاغذها ميتواني گاهي به دنبالش باشي . گاهي لبخند ، گاهي تاسف ، گاهي ابروهاي درهم كشيده ، حس دروني ام را نسبت به ديدن خاطره ها نشان ميداد . دنبال چیزی بودم که گويا در میان آنها نبود .با خیزی که از روی زمين برداشتم در قفسه سوم چشمم به يك عكس قديمي افتاد !! شايد مربوط به 25 سال پيش .
اينبار ياد خاطراتي كه با صاحب عكس داشتم مرا ميخكوب كرد ...
نفهمیدم چه شد ؛ اما دلم بغض كرد ... نه اینکه دنبال بهانه باشد ، نه . دلم برای آن خانه ی قدیمی دو طبقه که برايمان پر بود از خاطره تنگ شد ... خنده ها ، شب زنده داريها ، چند پله ايي كه منتهي ميشد به خانه اي كه هيچ وقت هيچ چيزي را سر جاي خودش نداشت و چه لذتي داشت برايمان آن بازار مكاره اي كه گاهي براي نوشيدن يك ليوان آب هم .........
آن پله ها را یادت هست ؟ و آن در کوچک چوبي را ؟ و راز هايي كه فقط ما سه نفر ميدانستيم ؟
از آن روزها سال ها می گذرد . از آن روز هايي كه به هر بهانه اي ، با دليل يا بي دليل ، فقط براي اينكه كنار هم باشيم و از هر دري سخني بگوييم و كنار هم بخنديم ، گريه كنيم ، حرص اين و آن را بخوريم ، گاهي شيطنتهايي بكنيم كه شيريني خنده هايمان را تا مدتها زير زبانمان نگاه ميداشت !!! از آن روزهايي كه تمام هوش و استعداد نداشته يمان را به كار ميبرديم تا بفهميم از تلفن و شاسي تلفن چه استفاده هاي سودمندي ميتوان برد !!!! از آن روزهاي ملعون كه گاهي با استرس هايش ما را تا سر حد جنون پيش ميبرد سالها ميگذرد ... اما من هنوز هم در خواب هایم اگر پای خوابِ خانه باشد ، خواب آنجا را می بینم .
نمی دانم راز آن خانه چه بود ؟!!... با هر كه رفتيم ، هر كجا نشستيم و هر حسي كه خاصه آن زمان وجودمان را فرا گرفت ، باز برميگشتيم در آن خانه ، در آن اتاقي كه پنجره اش رو به كوچه ايي باز ميشد با همسايه هاي متنوع !!!
حالا سالها از آن روزها ميگذرد و فاصله تنها چيزي بود كه ميان ما خط مي انداخت . نميدانم به همان اندازه كه من با شما غريبه ميشدم شما نيز با من ؟! نميدانم به همان اندازه كه اين فاصله ها گاه مرا دلگير ميكرد شما را هم ؟! نميدانم به همان اندازه كه گاه حسادت بودنتان با دوستان جديد مرا آزار ميداد و ميدهد شما را هم ؟!
"بيست و سوم آذر ها "را یادت هست ؟ چه خوش بودیم آن روزها مريم . دلم تولدت را می خواهد . از همان جشن های سه يا چهار نفره ايی که من بودم و تو و بهار و گاهي پدرت .
پی نوشت اول : دلم برای خانه كوچكتان با آن ديوارهاي رنگ نشده و آن قابهاي آويزان و تمام عكسهايي كه بهار دلش خواسته بود به در و ديوار بكوبد و بچسباند و تمام عروسكهايي كه از سقف آويزان بودند و هر كدامشان برايمان خاطره ! و آن سه دختر سرخوشي كه هيچ چيزشان پنهان نبود .... تنگ شده. دوست دارم با آن دمپايي هاي قرمز ِ تو كه هميشه در خانه ما بود و آن چادر رنگي مسير كوتاه خانه هايمان را بدوم و بی هیچ تمهیدی زنگ تان را بزنم که بازم منم مهمون نمی خواین .
پي نوشت دوم : هنوز هم عاشق برنج دم نكشيده ايي هستم كه تو مي پختي به رنگ نارنجي و من پخته و نبپخته آن را مي بلعيدم . باورت ميشود هنوز به ياد دمپختهاي تو برنج دم نكشيده ميخورم با همان حس ؟!!!!
پی نوشت سوم : تولدت مبارک مِـمِلـو .....
پي نوشت چهارم : اينجا ميتوانيد مريم را بخوانيد . http://www.manmaryam.blogfa.com

من ... آفو...