يكسال ديگر از جواني ام گذشت ....

انگار همين ديروز بود كه براي تولد سال گذشته ام متني را آماده ميكردم . چقدر اين روزها و اين سالها زود ميگذرد . با چشم بر هم زدني همه چيز تمام ميشود . به آني روزها ميگذرد تا تو را در گذر زمان سفيد موي و پر چين و چروك كند . اين زمانه است . يكي با دست پر سالها را سپري ميكند و يكي با دست خالي ...
من در اين روزها و سال گاه به گاه دچار ترديدهايي ميشوم به رنگ خاكستري . گاه راضي ام از انديشه و فكر و گذشته ام و گاه پر ميشوم از دودلي هايي كه مرا تا مرز جنون پيش ميبرد .
گاه علي رغم عقايدم در مسيرهايي گام بر ميدارم كه ميدانم اشتباه است و احساسم بر عقلم غالب ! و من هر چقدر ميخواهم و تلاش ميكنم جاي اين دو را عوض كنم نميتوانم . و اينجاست كه در كمال ناباوري ميفهمم چقدر ضعيف النفسم . و اين آزارم ميدهد . اين آزارم ميدهد كه در اين نبرد عقل و احساس ، من فقط سربازي باشم بي سلاح !
بارها گفته ام و خواسته ام كه دلم ميخواهد نوشتارم و حرفهايم دروغ نباشد . گفته ام و خواسته ام كه متعهد باشم به اخلاقيات ، اما همان جدال بين عقل و احساس مرا به سمت گامهايي ناصحيح برميدارد كه بين تمام بودن و گفتن و نوشتنم فاصله مي اندازد . و اين ميشود تا در ميتينگِ من و تصويري كه در آيينه است و وجداني كه هميشه به من نهيب ميزند و خدايي كه برايم عزيز است ، من حرفي براي گفتن نداشته باشم و گاهي شرمنده تمام آنها مي شوم .
گاه درك ميكنم لذت هايي كوچك و شيرين وجود دارد كه مرا به وجد مي آورد ... گاه درك ميكنم براي به دست آوردن لذت ها بايد جنگيد ... و گاه به تعريف لذت فكر ميكنم ، اينكه اصلا لذت چه معنايي ميتواند داشته باشد ؟!!!
كي و كجا نميدانم ... اما از دوستي شنيدم كه : خاکستر روشن سیگار روی آسفالت خیابان تقدیری جز خاموشی ندارد . لازم نیست پا رویش بگذاری .بگذار تا آخرین لحظه از گداختنش لذت ببرد . اين شايد تعريفي براي لذت باشد ...
گاه در زندگي دچار حس هاي نابي ميشوي كه تو را گرم ميكند . اما گاهي ميفهمي كه نبايد امانش دهي ، نبايد راه نفوذ را برايش باز بگذاري ، به خاطر جلوگيري از تمام تلخي هاي آتي !! گاه تصور ميكني بهتر است با يك فريم تصويري ِ سرشار از خنده و خوبي جايي در آرشيو خاطراتت برايش باز كني تا هميشه برايت يك خاطره خوب بماند كه يادآوري آن بر لبت خنده اي بياورد گرم و مهربان . گاه زود ميفهمي و ميتواني و ميشود برايت خاطره ، اما گاه ميفهمي و ميخواهي كه بشود خاطره اما توان نداري امانش ندهي ... پيش ميروي و دلت ميخواهد گذر زمان خاطره اش كند و خوب ميداني غافلي ، خوب ميداني اشتباه ميكني ، اما دلت امانت نميدهد ... دلت ...دلت ...دلت ...
ميگذرد ... چگونگي اش را نميداني ، فقط ميداني كه ميگذرد . با اين حال يكسال ديگر بر اندوخته هايم اضافه ميشود و يكسال ديگر از عمرم كاسته ... با اين گذرها و با اين كاهلي هايي كه گاه گاه به درونم رخنه ميكند ميدانم به ازاي هر روزي كه ميرود چيزهايي را از دست ميدهم كه به دست آوردنش شايد از محالات زندگي شود . اما من همه چيز را به گذر زمان سپرده ام . به اين اعتقاد دارم مسيرم از قبل تعيين شده است و قطعا آنكه برايم سرنوشت رقم زده است خودش خوب ميداند چكار ميكند . من فقط برايش حرف ميزنم و برايش ميگويم : "كه ميدانم زندگی یک سر ِ صحنه بازی است اما مرا به بازی کوچک شکست خوردگان مکشان... " و اين تفكر و اين حرفهاي بين من و اوست كه آرامم ميكند .
سالها پيش مثل اين ساعت من فقط ميتوانسته ام نفس بكشم بي هيچ شكل خاصي . حالا بعد از سالها جز نفس كشيدن .... عاشق هم بوده ام ، درد هم كشيده ام ، گريه هم كرده ام ، خنديده ام ، غصه ام داشته ام و تجربياتي كه خوب يا بد ! درست يا اشتباه ! عمدي يا غير عمدي ! هر لحظه اش برايم خاطره بوده است .
از ساعتي پيش برف شروع به باريدن كرده است و دوستي ميگويد : به بركت تولد شماست كه اين برف ميبارد . ميدانم حرفهايش از سر ِ شوخي و طنز است اما خوب است مثبت انديشيد و اين برف را به فال نيك گرفت .
ديروز بسته ي پستي ، حاوي يك كتاب و يك نامه ي سرشار از صميميت اولين هديه اي بود كه مرا بر سر ذوق آورد . خواندن نامه با صداي بلند براي كليه اعضاء خانواده مرا ياد گذشته هايي انداخت كه دوستشان داشتم و بعد از آن پيامهاي تبريك و هديه هايي كه ميدانم همه بهانه اي است براي تداوم دوستي ... خوشحالم از اينكه هستند افرادي كه به يادم هستند و هنوز دوستم دارند .
برايتان باران آرزو ميكنم و يك دنيا صداقت ....
من ... آفو...