محکم در آغوشم بگیر ...

 

 

اول اينكه :

از دوست داشتن برخي آدم ها نميتوان فرار كرد  . نميتوان دوست داشتنشان را فراموش كرد . انگار كه اين دوست داشتن با پوست و خون تو عجين شده و جدا شدني نيست . هر چقدر هم كه بخواهي متنفر شوي ، هر چقدر هم كه بخواهي به يادت بماند كه چطور در كمال ناباوري دورت زده است و چقدر راحت نامردي را در حقت تمام كرده است ، هر چقدر بخواهي متنفر شوي از اينكه چگونه تحقيرت كرده است باز ته ته ته دلت دوستش خواهي داشت ... شايد حماقت باشد ولي نميشود فرار كرد گاهي ....

 

دوم اينكه :

يك هفته ماموريت كاري هم تمام شد  .  اينكه در محيطي باشي متفاوت  ، اينكه مجبور باشي در مكان هاي شلوغ و پر از رفت و آمد تردد كني ، اينكه در كلاسي حضور داشته باشي كه تو را ياد دوران خوب مدرسه و دانشگاه مي اندازد و تو را ميكشاند به تمام شيطنت ها و شوخي هايي كه تو را سر ذوق مي آورد ، اينكه با افرادي جديد آشنا ميشوي ، تمامش پر است از تنوع ، پر است از ذخيره انرژي براي يك شروع دوباره ...

 

سوم اينكه :

ديدن دوستي كه در فضاي مجازي با او طرح دوستي ريخته اي در عالم واقعيت برايم استرس نداشت اما سايه جان تا رسيدن به تو تمام مسير در اين فكر بودم كه فردي كه ملاقات خواهم كرد با چه قيافه اي ، با چه طرز تفكري ، با چه ظاهري خواهد بود ... ميداني ...تصورم از تو ، از روي نوشته هايت دختري پر شور تر از چيزي بود كه ديدم . اما تو آنقدر آرام بودي كه نميشد كنار تو به آرامش نرسيد . ميداني يك معصوميت خاصي در چشمهايت بود و پر بودي از متانت ...

آدمها گاهي قلمشان پر است از شلوغي اما باطنا آدمهاي آرامي هستند و برخي آدمها برعكس و من فكر ميكنم من براي تو جزء دسته دوم بودم . هميشه همين است ، دنياي من و وبلاگم متفاوت است ، براي همين است وبلاگم را آنقدر دوست دارم ، براي همين است بيشتر از هر كس برايش دلتنگي ميكنم . بگذريم ...  نميدانم هنوز هم تصور ميكني من و تو شباهت هاي زيادي داريم يا نه ...  اما از اينكه ميان آن همه خستگي ، ميان آن همه شلوغي برايم وقت گذاشتي سپاسگزارم ...سپاسگزار ... 

 

چهارم اینکه :

خدایا از اینکه حواست هست که آرام باشم سپاس ... خدایا مثل این مدت رهایم نکن ... محکم در آغوشم بگیر ... 

...

 

چقدر مسخره است ...

اينكه من يك عالمه بنويسم ... و بعد ثبت نشود و بدتر اينكه هيچ بكاپي از آن نداشته باشم .

از جیغ هایی که نمی کشیم...!

 

 

روزهايي كه ميگذرد عجيب مردم متوسطه جامعه درگير تورم و مشكلات آن هستند . همكارم با التماس ميخواهد نامه ايي تهيه شود جهت اداره بازرگاني كه به كاركنان اين مجموعه برنج داده شود . برنجي كه به صورت آزاد در بازار يافت نميشود .

من فكر ميكنم به اين اوضاع ... به اين روزها ... به اين وضعيت ... به ماشيني كه به فروش ميرسد با نرخ 17000000 و كمتر از شش ماه همان ماشين را با 40000000 نيز نميتوان خريد . به اينكه اين تفاوت ها اصلا قابل درك نيست . فكر ميكنم به قيمت دلار ... به قيمت سكه ايي كه روز به روز بالا ميرود .

به اينكه چقدر خوب مردم را سرگرم خودشان كرده اند . سر گرم روزمره گي هايشان . يك روز آنها را در صفهاي آنچناني مرغ قرار ميدهند و روزهاي بعد در صف هاي طولاني برنج . خیلی درد دارد که آدم دانسته بازي بخورد . غصه ام می گیرد از جو گيري ملتي تشنه ي توجه ، و چقدر بد است كه گلاب به رويتان آدم احمق فرض شود  و تو نمی دانی که چقدر دلم برای خودمان می سوزد .

من متوجه نمیشوم چرا مردم روز به روز فقیر تر میشوند . مگر قرار نبود پول نفت (این سرمایه ملی ) سر سفره های مردم باشد . ؟! مگر قرار نبود عدالت برقرار شود و قله های ثروت از بین برود ؟! پس این قیمت های سرو سام آور نان و گوشت و مرغ و میوه و اجاره خانه و هزینه ایاب و ذهاب چیست ؟! .من متوجه نمیشوم چرا ارزش پول آنقدر باید افت داشته باشد ؟!

من اصلا اهل دنیای کثیف سیاست نیستم اما میبینی !!! به لب رسیده جان . 

راست میگه ؟!!!

 

میگه :

پایان همه چیز خوبه ... اگه نبود ... بدون پایانش نبوده

.

میگه :

دوست داشتن اونی که لیاقت دوست داشتن رو نداره ..اصراف تو محبته

.

میگه :

آینده برای من یعنی تموم شدن یه روز کسالت بار و شروع یه روز کسالت بار دیگه