آهاي زمونه ...گردونه اتو كي داره ميگردونه؟!!!

 

 

 

1- به من ميگه ... بسه هر چي مادر بودي براي ديگران و نقش مادر رو بازي كردي ... ديگه براي خودت زندگي كن . تو در قبال هيچ آدمي مسئول نيستي ...

ميگه : كمتر خودت رو جاي خدا بگذار ... كمتر به جاي خدا براي خودت و ديگران تصميم بگير ... كمتر اصرار به خواسته هايي داشته باش كه به مصلحت خدا نيست ...

ميگه : خودت رو هيچ وقت به اين شكل درگير مسائلي كه براي ديگران هست ، نكن ...

و من ياد ديالوگي مي افتم كه سالهاي پيش شنيدم  ...

 ". من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم."

***دیالوگی از فیلم باغ های کندلوس – ایرج کریمی

 

2- احساس ِ مسافري را دارم

که بايد برود

و نمي داند به کجا

بليت سفر به ناکجا را

من سال هاست در مشتم مي فشرم

کجاست راننده

تا لگد به در ِ مستراح ِ بين راهي ِ اين زندگي بکوبد

فريادم بزند که جا نماني

کجاست ؟!!! 

*** علیرضا روشن


پي نوشت:

- به زودي عنوان وبلاگ تغيير خواهد كرد ... اميدوارم عنوان خوبي به ذهنم برسد ... كسي پيشنهاد ندارد ... ؟!!

شنبه هايي كه مرا ميكُشد روزي ...

 

 

از تلخي خبري كه كامم را تلخ كرد  شش شنبه ميگذرد  ... هر جا كسي نبود و فرصتي بود آرام اشك ريختم اما ميداني گاهي آدم نياز دارد زار بزند ، گاهي نياز دارد آنقدر با صداي بلند گريه كند كه با تكان شانه هايش و صداي بلند گريه اش ، صداي بلند هنجره اش   تمام غصه هايش را بيرون بريزد ... اما نشد ...مدام بغض هايم را خوردم و هر روز از روز قبل كم حوصله تر و نا آرام تر شدم ....

ميداني هر چه بگذرد تو با غصه هايت بيشتر كنار مي آيي ... برايت رنگ كهنگي ميگيرد .اوائل فكر ميكني زندگي برايت تعطيل ميشود ولي تو ميبيني ناچاري به ادامه ، و در اين ادامه تو ناچاري به سير روند طبيعي زندگي ات ، ميخندي ، شوخي ميكني ، اما ته دلت ميبيني كه  اين غصه ي بي پدر چمپاته زده و زل زده به تو و  نگاهت ميكند ...

حالا نگران آدمهايي هستم كه بعد از اين يكي يكي يا نه همه با هم در جريان ما وقع قرار خواهند گرفت ، نگران آدمهايي كه ميدانم علي رغم بزرگيشان شايد صبر و طاقتشان كمتر باشد و ميدانم به همان اندازه كه روزهاي اول و روزهاي بعدتر من مستاصل بودم ، درمانده و نالان خواهند بود . اما شايد درد را ميان هم تقسيم كنند ، شايد راحت تر بتوانند خود را تخليه كنند ، راحت تر بتوانند از ته دل فرياد بزنند و زار بزنند و گريه كنند و از خدايشان بپرسند چرااااااااااا.....؟!!!!!

ميگذرد ، اين روزها فقط ميگذرد ...

حالا ميدانم بايد قوي تر از قبل باشم تا بتوانم غصه هايت را رنگ بزنم ، بتوانم روي بدي هاي روزگارت خط بكشم ، گوش دهم به همه ی آنچه می آزاردت! مبادا تنها بمانی، بايد دلت قرص باشد که کسی هست كه هميشه باشد! که وقتی دلت می لرزد از غصه، دلش با دلت بلرزد!

 

 پي نوشت :

۱-  خدايا آنقدر عصباني ام كه دلم ميخواهد هوار بكشم تاعرشت بلرزد ، خدايا يك عالمه فرياد ، يك عالمه بد و بيراه ، يك عالمه فحش روي دلم ريخته ... خدايا به چه كسي فحش دهم ؟!!! از كي گلايه كنم ؟ از زمانه ؟!!! از شانس ؟!!! از اقبال ؟!!! از تقديري كه تو مسببش بوده اي ؟!!! از تو ؟!!! بمن سر چه كسي داد بزنم ؟!!! خدايا چقدر كنترل كنم تا حرفهايي نزنم كه تو قهر كني و من چند صباحي ديگر شرمنده شوم ، فقط نظرت درباره يك مناظره چيست ؟!!! ميشود پايين بيايي...؟!!! اينجا هستند بنده هايي مثل من كه با تو خيلي كار دارند ... ميشوند از اين طرف ها رد شوي ؟!!!بيا ... قول ميدهم ، قول ميدهم هوار نكشم بيا...

۲- میدانم تو نیز نمیتوانی معجزه کنی ! میدانم خرابی های ۸ ساله یکشبه درست نمیشود ! اما امیدوارم هیچ اتفاقی نیفتند و تو بیشترین آراء را از آن خود کنی ... امیدوارم بتوانی با اصلاحاتی صحیح کمی ...فقط کمی آرامش را به این مردم باز گردانی ... ما دنبال اعجاز تو نیستیم ... کمی کاردانی کفایت میکند ...کمی صداقت ... کمی راستگویی ... فقط مردم را با هم آشتی بده ... همین !!!!

برای به زانو درآوردنم تو از مرگ حتی جلو میزنی


شنبه : 92/02/14 ساعت 12 شب بود كه نگاه متحير دكتر روي MRI  مرا به خنده وا داشت . دكتري باچشمان گرد و متحير نديده بودم . همه چيز با يك درد مسخره شروع شد ... آن شب تا پاسي از شب گريه كردم ، از تو خواستم همه چيز ختم به خير شود و فردايش با تمام غصه هايم آرام بودم چه اينكه حس ميكردم تو كنارمي ...

 شنبه : 92/02/21 ساعت 07 عصر بود دكتر خونسرد و بي رحم و بي اعتنا از دردي حرف ميزند كه آزارم ميدهد ... حرفهايي كه دوستشان ندارم ... مسير 2 ساعته را در سكوت جاده بر ميگرديم ، دلم از غصه پر است و حوصله حرف زدن ندارم . حوصله جواب دادن به آدمهايي كه  نگران هستند و براي احوال پرسي تماس ميگيرند . صفحه موبايلم خاموش و روشن ميشود و من آنقدر نگاه ميكنم تا قطع شود . خراب و آشفته ام... دلم ميخواست تمام دردهايم را زار ميزدم ... اما باز هم بايد صبوري ميكردم ، خودم خوب حس ميكردم بدنم تحليل ميرود . روزها و شبهاي بعد از آن شب ، وقتهاي بدي بود . وقتهاي بدي را ميگذراندم . پر از دلشوره ، پر از دلهره ، پر از ترس ، پر از غصه و .... و ... و... متوسل شدم به تو ... قَـسَمت دادم ، تمنا كردم ، به تو گفتم ما  با همين خوشي هاي اندكمان خوشيم ، اين خوشي هاي اندك را نگير از ما ، به تو گفتم من هميشه شاكرت بوده ام و هيچوقت به شكل جدي از تو گلايه نكردم ، گفتم ناشكري اطرافيانم را ببخش ...خواستم ناديده بگيري اگر جايي خطايي كرده ايم ، دلي شكسته ايم ،  زياده خواهي كرده ايم  ، سپردمش به تو ... يادت هست ؟!!!!

 شنبه : 92/02/28 ساعت 0230 بعد ازظهر . جراحي تمام شده است. كلي سيم و سِرُم  به او وصل است و حال خوشي ندارد . ميخواهم اما نميتوانم اشك هايم را نگه دارم . سرازير ميشود . درد تمام وجودش را گرفته و مادرم دعا ميخواند و شكر ميكند كه جراحي به خوبي تمام شده و مشكلي نبوده است . من دلم قرص بود به نگاه تو و نميدانم چرا بودنت را حس ميكردم . حس ميكردم شب آرزوها كه مقابلت سجده زدم و گريه كردم و آرزو كردم براي سلامتي اش  ، آرامم كردي ... يادت هست ؟!!! به تو گفتم : تا حالا  هيچ چيزي را به زور از تو نخواسته ام . حالا هم از موضع قدرت حرف نميزنم فقط التماست ميكنم ، التماست ميكنم نا اميدم نكني ...  

 تمام هفته بعد رنگ پریده اش, صورت دردمندش قلبم را فشار می داد . نذر امام رضا كردم ، به محض امكان جابجايي ببرمش پا بوسش..., تصور كردم روبروي صحن هستم ، از آقا خواستم عزيز  زندگیم را برایم نگه دارد و من ایمان دارم به اینکه کسی که ضامن آهوست, دست دخترهای تنها را هم می گیرد, ضامن من هم می شود

 شنبه : 92/03/11 ساعت 1130 صبح ... دكترپاتولوژيست  حرفهايي ميزند كه خوشايندم نيست ... حرفهايي كه ترس دارد ، غصه دارد ، حرفهايي كه بوي خوبي نميدهد ... منطقي نگاهش ميكنم و بر ميخيزم و خداحافظي ... ساعتي پيش  عزيز سفر رفته اطرافيانم از سفر برگشته و همه شاد اند و پر از حس خوب ... نه !!!! من نميتوانم اين دلهره و استرس و غصه را به آنها انتقال دهم .... نفس عميق ميكشم و سكوت ميكنم ... همه چيزم درون خودم است . اما حس پرخاشگري دارم . , به طرز عجیبی عصبی و بی حوصله ام. نگاهم به آدم هاست ، روي لبم خنده است اما فکرم توی هوا.به اندازه همه این روزها که اشک نریختم و سعی کردم منطقی باشم دلم ميخواهد گریه کنم. به همه تلویحا گفته ام تا چند روز آينده جوابيه پاتولوژي آماده خواهد بود ... شايد اينگونه بهتر باشد .... بهتر است تا نتيجه قطعي لااقل آنها آرام باشند ...

 .......

  تمام غصه هاي اطرافيانت هست ،  غصه سكوتت هست ، بعد غصه ي مسائل شخصي و خصوصي خودت هم اضافه ميشود ... غصه هايي كه گاهي آنقدر برايت درد آور است كه فكر ميكني اينبار ديگر كمرت زير اين همه فشار درد راست نميشود ، بعدتر هجوم افكاري اضافه ميشود كه از درون به شكل عجيبي ميخوردت ... احساس ميكني تمامي ، احساس ميكني بهتر است تمام دردهايت را همين حالا بالا بياوري و بعد زندگي را تمام كني ... ميماني ميان يك عالمه فكر ، يك عالمه حس هاي ضد و نقيض ، ميماني ميان تصميماتي كه نميداني چگونه و چطور بايد به سر انجام برساني شان و بعد حالت به هم ميخورد از تنهايي ات ...

 سکوت می کنم باز مثل همیشه؛ اما درونم انفجاری است که با نوشتنِ اينجا ، با کارکردن در محيط كار ،با نشستن پاي نت ، پاي مذاكره هاي بي سر و ته اين جماعت كانديدا ، با بي هدف چرخاندن شبكه هاي ماهواره کمی آرام می شود.این آتشفشان درست نیمه شب ها طغیان می کند و من  در گوشه ي اتاق آن را با شمردن صلوات هايي كه نذر بيمارم كرده ام آرام می کنم

آنقدر بدبودم كه فکر ميكردم آخر دنیاست؛!حالا  که اینجا نشستم، الان كه مينويسم ، حس کسی را دارم که تمام تنش را با يك اسپری بی حس کننده پر كرده اند .  فکر می کنم شاید دیگر، هيچوقت برگشتي نباشد .... آنقدر بي حس و منگ و خالي ام كه هيچ چيزي نميفهمم ... آدمی ام  که انگار از تلخ ترین چیزها واهمه ندارد, فکر می کنم مگر از این افتضاح تر هم ممکن بود؟ بعد توی مخیله ام افتضاح ترین چیزها را که می خواهم دسته بندی کنم می بینم دیگر چیزي افتضاح تر از اين خصوصي هاي من  وجود ندارد

گاهي فكر ميكنم زندگی ارزش جنگیدن دارد، اما گاهی ترس از باختن،ترس از تحقیر وادارم می کند به كنار كشيدن ... قبل تر ها مشت ميخوردم و سكوت ميكردم و تا مدت ها درگير حرف هاي نگفته ام بودم . الان اما ناراحت حرف های گفته و نگفته ام نیستم، ناراحت جنگی هستم که دو سرش باخت باشد.هم برای من اگر بازنده شوم ،‌هم برای او اگر برنده شوم ...

 ..........

از خصوصي هاي دلهره آور كه بگذريم .. باز امروز شنبه است ... از تمام اين شنبه ها ميترسم ... امروز باز وقت دكتر است ... و من متنفرم از تمام شنبه هايي كه وصل ميشود به پزشك ...

 ديشب بود  با تمام درماندگي گفتمت: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتمت: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتمت: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتمت: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتمت: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتمت: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتمت: دلم گرفته ، چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب

.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.