روزهایی که زود خاطره میشود

 

سالها پيش بود ، پنجره هاي شركت باز ميشد به خياباني كه از دو طرف مشرف به چهاراهي بود شلوغ ... .سالها پيش بود ، ليوان چايي در دستم از بالا خيابان را نگاه ميكردم ، دختر و پسري 20 يا 21 ساله دنبال هم با فاصله كم راه ميرفتند ، گاهي آرام ، گاهي تند ، گاهي با اشاره ، گاهي بي اشاره ، زير لب حرفي ميزدند ، از كنار هم رد ميشدند ، مدام دور خودشان را نگاه ميكردند ... پيچ چهار راه  را پيچيدند و منِ كنجكاو ، نقطه ي ديدم را عوض كردم ... از پشت پنجره ي ديگر ... سر ظهر بود ، خيابان خلوت و عابراني جسته و گريخته عبور ميكردند ... يك لحظه كوتاه ، نبش كوچه ايي خلوت ... فقط دست دادند ، چيزي رد و بدل كردند كه فكر ميكنم هديه بود و تماااام ... از دو مسير مختلف حركت كردند ... آن زمان انگار كشف بزرگي كرده ام ، انگار مچ گرفته ام از آدمهايي كه نميشناختم ، انگار ... انگار... انگار ...

ديشب ، وقتي در كوچه ي يكطرفه ي كم نوري كه مطب پزشك اين روزهايمان هست پارك ميكردم ، دختر و پسري 17 يا 18 ساله كنار هم در تاريكي كوچه راه ميرفتند ... دست در دست هم  ، با لبخند و نگاه هاي مشتاق ... پياده كه ميشدم ... ترسيدند ! دست ها را رها كردند و قدم ها را تند ... آرام گفتم : راحت باشيد ... اين روزها بر نميگردد ...

اين سالها سعي كردم ياد بگيرم  توي خيابان ... ميان كوچه پس كوچه هاي خلوت شهر ، ميان درختچه هاي پت و پهن پاركها ، يا حتي توي تاكسي هاي پر از آدم ... اصلا هر جا ... اصلا هر وقت ...  دیدم دونفر به هم نگاه می کنند و زیر زیرکی می خندند.یا سکوت کردند و غرق شده اند در نگاه هم ... سرم را پايين بيندازم ... انگار كه نديدمشان ... انگار كه نيستند ... چرا كه تا من بخواهم بدانم موضوع چيست ، تا من بخواهم كنجكاو آنها باشم و بخواهم پازل هاي مغز فوضولم را كنار هم بچينم ، وقت آنها تمام شده است ... چه اينكه ممكن است نگاههاي مزاحم من همان يك لحظه با هم بودنشان را بگيرد ... شايد حسرت همان يك لحظه برايشان بماند ... و من مديونِ بودن ناخواسته ام شوم .

 

پي نوشت :

- اين روزها پسري كه براي ديدن دوستش ، تاريكي و استرس هاي كوچه هاي تاريك را به جان ميخرد ، يعني  آنقدر ها خبره نشده که برای هربار ديدن ،  یک جایی دست و پا کند. من این سادگی و ناشی گـَری، این نابلد بودن ها را دوست دارم. شـمـا را نمیدانم.

 

آسمان هم طعنه ميزند ... مي بيني ؟!!!!



يك چیزهایی در زندگی آدم هست که زود از دست می رود و برچسب گذشته می خورد. یک چیزهایی در زندگی آدم هست که با همه روزهایش گره می خورد و شبانه هایش را شور می کند. یک چیزهایی در زندگی آدم هست که مثل وهم می ماند و آدم را غرق هیچ می کند.

یک وقت هایی در زندگی آدم هست که گند می خورد به عمیق ترین دوست داشتن ها و آدم دلش می خواهد پشتش را به دنیا کند. یک وقتی هایی در زندگی آدم هست که دلش می خواهد کسی از لبخندش، حال خوب نبودنش را بفهمد. یک وقت هایی در زندگی آدم هست که زنانگی هایش را پنهان می کند پشت حصار روحش.

یک چیزهایی که آدم خیالش را هم نمی کند... یک وقت هایی که رو به سیاهی می رود...

زندگی اما خوب است و حال من هم!

 

پي نوشت :

-شاید دیوانگی باشد فاصله گرفتن از چیزهایی که دوستشان داری. اما گاهي ناچاري ....

-میدانم! دنیا انقدر ها هم بد نیست. می توان به یک کیک کاکائویی فکر کرد... حتی در یک روز مردادی کلافه کننده...

- خدایا .... فقط برای یاد آوری است ... فراموشت نشود ... جمعیتی چشم به راه مهربانی ات هستند ...

به بهانه دیدن "فصل كرگدن "

 

   

خوب ... بالاخره بعد از كلي وقت فيلم نديدن به پيشنهاد برادر جان "فصل كرگدن " بهمن قبادي رو ديدم .

اعتراف ميكنم اول تا آخر فيلم گنگ و نامفهوم بود و اگر راهنمايي و توضيح برادر جان نبود قطعا تا پايان فيلم نيز مشغول چسباندن و ارتباط  آدمها با هم بودم .

با اين حال بعد از دو روز باز فيلم را در تنهايي ديدم و اعتراف ميكنم وقتي دفعه دوم فيلم را ديدم  تازه متوجه برخي سكانس ها و اپيزودها ي فيلم شدم .  

 فصل کرگدن ساخته کارگردان خوش نام ایرانی بهمن قبادیست.... در فيلم از بازيگراني استفاده شده كه قطعا سوقت خواهند داد به تماشاي فيلم . بازيگراني مثل مونیکا بلوچی (  مالنا ) ،   برن سات  ( ثمر در عشق ممنوعه ) ، بهروز وثوقي ، آرش لباف ( خواننده ايراني )

    گفت‌وگو‌های فیلم بسیار مختصر‌اند و بخش عمده‎ی فیلم خالی از گفت‌وگو است. داستان بیش از آن که به کلام متکی باشد با قاب‌بندی‌ها و تصوير برداري به پیش می‌رود.

 فیلم حکایت زوج جوانی است که در آستانه انقلاب ۵۷ در ایران با هم ازدواج کرده‌اند. مینا (مونیکا بلوچی) دختر یک نظامی عالی‌رتبه ارتش شاهنشاهی است و شوهرش ساحل فرزان (بهروز وثوقی در زمان حال) شاعری اهل کردستان، بدون پیشینه سیاسی  ، كه ظاهرا در دانشگاه با هم آشنا شده اند .

 راننده خانوادگی آنها، اکبر رضایی (یلماز اردوغان)، که شدیدا دلبسته‎ی مینا است در اوج انقلاب در میان انقلابیون صاحب موقعیتی برجسته می‌شود و پس از بهمن ۵۷ مینا و شوهرش را به قصد جدا کردن‌شان و به دست آوردن مينا به زندان می‌اندازد.

 کارگردان با به نمايش كشيدن  روند بازجویی‌ها و محاکمه‌های دهه نخست انقلاب توانسته ماهیت  یک «انقلابی متعهد» تازه به قدرت رسیده را به تصویر بکشد.

روایت فیلم پیچیده است و رفت و برگشت‌های مکرر میان گذشته و حال هم این پیچیدگی را دوچندان کرده است. و به نظرم به دشواري مي توان ارتباط خط اصلي داستان را دنبال كرد .

 با اين حال تو در روند فيلم در موقعيت هايي قرار خواهي گرفت كه نتيجه گيري آن به عهده خودت خواهد . مثلا وقتي قرار است تصميم بگيري كه پدر واقعي فرزندان مينا  چه كسي است ؟!!!

 يا سكانسي كه دختر مينا كه نقش فاحشه ايي را دارد ، كنار بهروز وثوقي (پدرش!!!) از خواب بيدار ميشود !!!

 پايان فيلم و انتقام ساحل را دوست نداشتم . حس ميكنم تملق است چنين انتقامي ، جنگيدن براي به دست آوردن ، و پايان دادن به تمام خواسته  هاو انتظارات چندين ساله به اين شكل  دور از ذهن است .

تاكيد بر عالي بودن فيلم ندارم اما يكبار ديدن جدال عشق و هوس، عشق و عقده، عشق و نفرت . . خالي از لطف نيست .

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

 

گاهی می‌نشینم به شخم زدن این‌جا، آذر هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و نه، مهر نود و يك و ...نوشته‌ها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنت‌ها...

مثل سنگ قبرها در قبرستان ، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، همانطور غمگين ...  

نوشته‌ها، بی‌وفایند. به تو که می‌خوانی‌شان نمی‌گویند که نویسنده برای نوشتن‌شان چه کشیده. نمی‌گویند که فلان نوشته که ده نفر تاييدش كرده اند و بيست نفر برايش کامنت گذاشته اند ، حاصل کدام شب‌گریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمی‌گویند نوشته‌های بی‌رمق، نوشته‌های قدر نادیده، تک‌افتاده، متروک، از کدام لحظه‌های شوق آمده‌اند، نمي گويند نوشته هايي كه پشتشان پر از خشم است ، نامهرباني شان حاصل كدام درد است ...

نمی‌گویند فاصله‌‌ی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقت‌هایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمی‌شنوی، یا از آن وقت‌های نفس‌گیر که درگيرت ميكند ، بی‌زایش، بی‌کلمه، بی‌اثر. یا نه ...  اصلا رفته‌ای سفر، دل‌ات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.

نوشته‌ها بی‌وفایند،  مثل  سنگ قبري  خوش‌نقش و نگار، که به تو نمی‌گوید آن‌که آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چه‌قدر از اندوه و لبخند دنیا سهم برده‌ست.

 

رونوشت :

-        گاهي  فکر می‌کنم که سهم ام از خیلی از آدم‌های دوست‌داشتنی‌‌ام، شده نوشته... شده سكوت ، شده نگاه ، شده حسرت ...  

-    خدايا ... كمكم كن ، نزديك است كم بياورم ... كمكم كن خدااا ... ببين من به تو اعتماد كرده ام ، پشتم گرم است به بودنت ... به لطفت ، به رحمتت ، به بزرگي ات ... ميدانم رئوف تر از آني هستي كه دل پدر و مادر سالمندي را بشكني ، رئوف تر از آني هستي كه بخواهي ما را همين قدر سرگردان و مستاصل بگذاري ، رئوف تر از آنكه دلت بخواهد سادگي و دلخوشي هاي اندكمان را بگيري ... خدايا گرمم به حضورت ، بودنت را نگير ...

-        چقدر ميشود زندگي را فشار داد ميان بغض هايمان ؟!!!!