آخرین پست سال 91

هشدار : اين متن بسيار طولاني است ! لذا به شما مخاطب عزيز توصيه ميشود به دليل صرفه جويي در وقت، تنها متن مربوط به خودتان را مطالعه نماييد .!!!

..............

حتی اگر عید هم بهانه ای باشد،
حتی اگر حاجی فیروزی هم در کار نباشد،
بهانه های کوچک را به خاطر شادی هایشان دوست دارم!

                                                                                                    روزهايتان سبز و بهاري

سال ها زود ميگذرد . اين سومين سالي است كه پست پايان سال مينويسم وبا آدمهايي كه در زندگي ام بوده اند  حرف ميزنم  . زود ميگذرد و بالاجبار مرا در سالهايي قرار ميدهد كه شايد دلم نخواهدشان .... اما امسال ...

 

فــامـيـل ...


  مادرم :

ميدانم برايم خوب ميخواهي ، من هم همين را ميخواهم ... ميدانم براي آينده ي من نگراني ، من هم نگرانم ... ميدانم از روزهايي كه برايم پر است از تنهايي واهمه داري ، من هم پر از واهمه ام ... اما ... لطفا ... خواهشا ... بعد از اين همه سال بـپـذير ... بـپـذيـر كه هيچ چيز زوري به دست نمي آيد ... تو كه خدايت را خوب قبول داري ...نداري !!؟  تو كه هميشه ورد زبانت توكلت بر اوست ... نيست !!؟  تو كه هميشه از بچگي گوش مرا پر كرده ايي با عقايد خودت كه بايد ديد قلمزن چه چيزي برايت قلم زده است ... نكرده اي  !!!؟  پس چرا هر از چند گاهي خودت و مرا آزار ميدهي ؟!!! چرا قبول نميكني اين سرنوشت را من رقم نزده ام براي خودم ، من بي آنكه متوجه باشم در اين مسير قرار گرفتم ؟!!!

پس... لطفا ... خواهشا ... وجودت را پر نكن از نگراني هاي من ... ميداني كه بارها دم از رفتن و مستقل بودن زده ام . ميداني كه برايم فرقي نميكند در اين شهر باشم يا شهري ديگر ... اما بدان كه نه ميخواهم و نه ميتوانم غصه رفتنم را به جانت بريزم ... نميخواهم آنقدر خودخواه باشم كه بگذارمت تنها ميان اين همه دلواپسي ... هر چند ميدانم اين زندگي من است و من حق تصميم گيري دارم ... اما چه كنم كه دلم به دلتنگي و دلنگراني ات رضايت نميدهد !!!! مچاله ام ميكند غمي كه به خاطر من در صورتت ميخوابد ... پس لطفا ... خواهشا ... 


پدرم :

ميداني هر چقدر فكر ميكنم به خاطره ايي از تو كه برايم ياد آور كودكي هايم باشد يادم نمي آيد  ... اين چند سال اخير كه من زياد بزرگ شده ام!!!  و تو زياد آرام...  بيـشـتر ميشناسمت . اما هيچ وقت دلم نميخواست وقتي به تو فكر ميكنم اين سكوت و اين نگاه هاي آرامت به يادم بيايد .دلم نميخواست به تو كه فكر ميكنم كودكي ات در زمان پيري برايم تداعي شود ! ترجيح ميدادم به تو كه فكر ميكنم مردي به ذهنم برسد محكم ، كه براي من بشود سمبل ، كه بتوانم از او ياد بگيرم چگونه پر غرور و محكم باشم! اما اين نگاهها و اين سكوت هاي ممـتـدت دلم را ريش ميكند . پر از غصه ام ميكند غصه هايي كه در دلت هست و كلامي برايشان نيست ... كه گـمـشان ميكني در مـُهر سكوتي كه به لب زده ايي ... ميداني حالا بهترين صميميت من و تو زماني است كه آرام مـينـشـيني تا من موهاي سر و صورتت را اصلاح كنم ، تا برايت لباس آماده كنم و روانه ي حمامت كنم . وقتهايي است كه دستي به سرت ميكشي و با ترديد و بي اعتمادي به كار من ميپرسي خوب شده است ؟!!! و من لبخند ميزنم كه به كار من شــك نـكـن ... و تو آرام و مرموز لبخند ميزني ، لبخندي پر از شيطنت كه من خيلي دوستش دارم .


خواهرانم :

مثل خوني كه در رگهايم جاري است در من روان هستيد ... شايد به ظاهر تافته ي جدا بافته ايي باشم از شما  كه نيستم ! ... اما كنارتان آرامـم ... ميدانيد ، گاهي خيالاتي بر من غالب ميشود و وجودم پر از ترس ميشود از اينكه مبادا روزي نباشيد ... كه اگر نباشيد آن روز چه ميشود بر من ... نه .... سرزنشم نكنيد ... اين افكار از دوست داشتن زياد است ... ترس نداشتنتان مرا ميكشد .. ميدانم هر كدامتان غرقيد در مشكلاتي كه در زندگي هاي شخصيتان داريد ... ميدانم هر كدامتان خصوصيات اخلاقي خاص خود را داريد كه البته هيچوقت هيچ 5 انگشتي شبيه هم نميشود . اما از اينكه دارمتان حس خوبي دارم . از اينكه گاهي ميتوانم براي غصه هايتان گوش باشم حس خوبي دارم . هر چند نتوانم دردي از دردهايتان را كم كنم .


برادر1 : تمام روزهاي سختي كه سپري كردي تا به اين روز برسي لحظه به لحظه اش جلوي چشمهايم تداعي است . نميدانم من اگر جاي تو بودم چه تصميمي براي آن روزهايم ميگرفتم . اما از اينكه حالا كنارشان آرامي ، از اينكه برق چشمانت نشان از لذتي است كه از بچه هايت ميبري ، برايت خوشحالم . هر چند ممكن است آن روزها و آن توهين ها براي من فراموش نشود كه نميشود ، اما اين مهم نيست  ، مهم تويي كه در آن زندگي آرام باشي ، هر چند فاصله ها ميانمان زياد باشد ... هر چند... اما همين كه گاهي ميبينمت برايم يك دنياست ...  


برادر 2: چقدر جايت خالي خواهد بود امسال كنار سفره هفت سين ... ميداني و ميدانند  كه حسم چيست ... ميداني ؟!!! گاهي  فكر ميكنم  تنها تویی که می توانی مرا خوب قضاوت کنی... تنها تو میدانی که دقیقا توی دل من چه خبر است....تنها تویی که وقتی یک دنیا کلمه ی قر و قاتی ِ سیاه توی سرم می چرخد...فقط گوش ميكني و حرفي نميزني ... كاش فكرهايم اشتباه نباشد .


الهام  : از آن دخترك سرخوش و بيخيال چند سال پيش ، كه گاهي تمام بي خيالي ات حرص اطرافيانت را در مي آورد تبديل شده اي به خانمي كه ديگران در چند برخورد اوليه فكر ميكند غم سنگيني را با خود يدك ميكشي . آدمها تغيير ميكنند كه اگر نكنند آدم نيستند . من اما تمام اين خاموشي  تو را جوري ديگر تعبير ميكنم. فقط علت سكوتت را  نميفهمم . يا من غريبه ام براي تو  و فاصله بين ما جايي براي حرفهايت نگذاشته است ، يا گوشهايي هست كه بشنود رازهايت را ،  يا اين همه ابهام در زندگيت را ترجيح ميدهي !!!  به هر شكل تو ديگر بزرگي ، آنقدر بزرگ كه خوب وبد روابط و آدمها را ميداني . فقط آرزو ميكنم آنچه در پس اين سكوتت خانه كرده است فقط برايت آرامش و عاقبتي نيك داشته باشد .


ليلي : ميدانم ميان چه بودن و نبودني مانده ايي . ميدانم چقدر سخت است تمايز دادن اين دو از هم .. اما چاره چيست ؟!!! گاهي بايد همه چيز را سپرد به گذر زمان ... بايد در سكوت ادامه داد ، تا ببيني چه پيش خواهد آمد ... باور كن بارها خواسته ام كمكت كنم ، خودت خوب ميداني كه نميشود !!! خوب ميداني كه درك رفتارهايي كه پيش مي آيد چقدر برايم سخت است . ... بگذريم ... تو بهتر از هر كس ميتواني تصيم بگيري اما بگذار  بگويمت !! رفتن آنقدرها هم كه ما تصورش را ميكنيم راحت نيست . رفتن غم دارد ، دلتنگي دارد ، غصه دارد ... اما تجربه است . فقط مراقب باش ، مراقب باش درگير احساس نباشي ، فقط بدان بروي ... جايت زياد خالي خواهد بود ميان ما ...  با اين حال چون گذشته پـُرم از دعاي خوشبختي براي تو ...


جواد   :  خیلی چیزها در زندگی هست که تغییرش نمیتوان داد . قبولش هم به این راحتی ها نبوده  که امروز با لبخند براي تو بنویسمش . نه .. هزاران هزار هم که چنگش بزنی باز میبینی فقط انگشتانت خراش برداشته است.  ميداني ؟!!! گاهي هم در زندگي  ....   بايد پارو نزد ... وا داد ... بايد دل را به دريا داد ... گاهي بدست آوردن چيزهايي كه با اصرار و اجبار بوده است هيچ ارزشي نخواهد داشت ... 


اكبر  : ميبيني ؟!!! چقدر راحت آدم در مسيري قرار ميگيرد كه شايد اصلا تصورش را هم نميكند . اصلا به جايي كه هستي فكر ميكردي ؟!!! اما روزگار است ديگر ... ميبردت به مسير هايي كه پيش بيني اش نمكيني ... تو درگير كار ميشوي و لحظاتت پر ميشود از كار و كار و كار و دلتنگي هاي روزهاي اول هم ديگر برايت مفهوم نخواهد داشت ... اما من دلم مانده پيش دلتنگي هاي مادري كه رفتن تو هيچوقت برايش كهنه نميشود ... دلم مانده پيش بغض هايي كه از سر مظلوميت اش بي سر ريز شدن فرو ميرود ... حالا اميديم به درست شدن اوضاع ... به روزهاي بهتر ...


مرتضي  : تنهايي و در خود!!  و من نميدانم چرا ؟!!!! فاصله ات هر روز بيشتر ميشود و هر روز كه ميگذرد مبهم تر ميشوي ... ميدانم براي خودت افكار مشوشي داري ... ميدانم در زندگي شخصي و زندگي اجتماعي مانده ايي بين خوب و بد ... مانده ايي كه چه ميشود آخر ... اما اينها مسائلي نيست كه تو را فرو ببرد در خود ... پس نخواه كه نگران نگاهت كنم ... بگو كه چيزي نيست . بگو كه آرامي و شاد ... بگو ... بگو كه اين آشفتگي ات فقط به خاطر استرس هايي است كه اين روزها يدك ميكشي ...  آرزويم اين است در سال جديد خبر هاي خوبي بشنويم ... خبر هاي خوبي  كه دلمان ميخواهد براي تو  باشد...


رشيد / مجيد   : دنيايي داريد براي خودتان ... به شناخت شما دورم و نزديك ... هم ميشناسمتان و هم نه ... فقط حواستان به روزهاي پيش رو باشد ... نگذاريد آنچه كه ميگذرد از كفتان برود ...


ندا / سارا   : ميدانيد ؟!!! ميفهمم  مسيري كه انتخاب كرده ايد شايد دلخواه هيچكدامتان نباشد اما برگشتي ندارد ، پس بهتر است حالا كه در آن قرار گرفته ايد ، حالا كه ميدانيد يك بايد است ... پاسش بداريد ... به گونه ايي زندگي كنيد كه گويا همه چيز بر وفق مرادتان است . كه گويا اين زندگي هماني است كه در رويا هايتان داشته ايد ... لذت ببريد از داشتنش ... لذت بدهيد به زندگي تان ... به خودتان .. به همراهتان ...

شاپور: کاش میفهمیدم چه در سرت میگذرد . کاش میتوانستم کمکی باشم برای فکرهایی که هست و زبانی برای گفتنش نیست . کاش...


عليرضا / محسن / حسين   : نميدانم اگر مرد بودم مثل شما ميشدم يا نه ... اما به نظرم اين خيلي مسخره است ... مسخره است كه وقتي با دختري ازدواج ميكنيد ، فكر ميكنيد ميتوانيد عقايد خودتان را به او تحميل كنيد . من متوجه نميشوم ، واقعا فكر ميكنيد دختري كه 20 سال ، 25 سال با تمام فاميلش راحت بوده ، گفته، شنيده ،  خنديده وقتي با تو ازدواج ميكند و تو ميخواهي نگويد ، نشنود ، نخندد چه ميشود ... ؟!!!! خوب اين همان آدم است ... چه اصراري به تغيير داريد ؟!! من فكر ميكنم يك نفر بايد خيلي كوچك باشد كه تفكرش اين باشد ... كه بخواهد كسي را تغيير دهد هر چند در ظاهر ... هر چند به اجبار ...


فاطي : ميداني چه چيزي از تو مرا آزار ميدهد ؟!!! اينكه با خودت روراست نيستي . اينكه هنوز خودت را پيدا نكرده اي ! خيلي دلم ميخواهد ياد بگيري در هر شرايطي حقيقت را بيان كني حتي اگر نفعت در آن نباشد .  تو دختر خوبي هستي ، اما سعي كن بهتر از اين باشي ... سعي كن رفتارهاي خوب را ياد بگيري ، سعي كن راضي باشي در زندگي ات ، سعي كن اطرافيانت را هر چه هستند دوست داشته باشي ... فاطي !! از حالا  ياد بگیر دوست داشتنَ‌ت را پشت برق چشمهايت پنهان کنی جایِ بارها و بارها بیان کردنش!


شيوا : يادم است پارسال گلايه كردي كه چرا براي جوجه مطلب نوشته ام و براي شما نه !!! يادت هست ... خيلي چيزها در زندگي آدم ها كم است شيوا !!! اما از اينكه گاهي رفتارهايي از تو ميبينم كه شايد به نظرم براي سنت كم باشد خيلي خوشحالم . اينكه وظايفت را ميداني ، اينكه ميداني جايگاهت كجاست ، اينكه خوب درس ميخواني بي اينكه هيچ انتظاري از اطرافيانت داشته باشي ، اينكه ميبينم مستقلي خوشحالم ميكند . حالا رفتارهايي هم هست كه شايد انتظارش نباشد از تو ... اما ميگذارم به پاي سن كم ات ... ميگذارم به پاي اينكه بزرگ كه بشوي فراموششان خواهي كرد .اما در حرف زدنت مراقب باش ... سعي كن  بفهمي ميان بزرگترها  حد  تو در حرف زدن چيست و كجاست .


جوجه : كاش همينطور پاك بماني ... كاش هيچوقت ياد نگيري بد جنس باشي و دروغ برايت مفهومي نداشته باشد ... كاش آنقدر محكم بماني كه هيچوقت به دنبال جلب توجه و كسب محبت كاذب نباشي . 


خودم :

ميدانم من انسان لجبازي هستم كه با چسباندن بر چسب " من لجبازم " ٬ " من مغرورم " به خودم ٬ سعی دارم ضعفهايم را بپوشانم . اما اين خود نيز راهي است براي سر پا ايستادن . براي تحمل كردن سختي ها و دشواري هايي كه دچارت ميشود . با اين حال  من ادم ها را دوست  دارم . نه به خاطر دوست داشتن هایشان و نه به خاطر حرفهایی که می زنند. آدم ها را به خاطر چیزهایی که در درونشان هست ، به خاطر حرفهایی که نگفته اند ، به خاطر درد ِ تنهایی ِ مشترکی که داریم دوست دارم . خيلي راحت و ساده موهايم سپيد ميشود و اين را نميتوان پنهان كرد . نميتوان پنهان كرد كه زمان ميرود و من خيلي كارهايي كه بايد را انجام نداده ام .گاهي از جلوی خانه ها که رد ميشوم ٬ چشمم که به پنجره ها مي افتد  ٬ نا خودآگاه به اين فکر می کنم که آدمهايی که در اين خانه ها زندگی می کنند خوشبختند يا نه ؟به اين فکر می کنم که خوشبختی من ٬ پشت کدوم يکی از اين پنجره ها پنهان شده که من نميدانم !!!


 و دختر نداشته ام :

ميداني هميشه فكر ميكنم مادر خوبي ميشدم برايت اگر بودي !! موهایت را ميبافتم ، پیراهن صورتی ات را ميپوشيدم تنت و با تو همبازي ميشدم .  اما دوست داشتم هميشه صبوري را ياد بگيري . دوست داشتم پا به پای دلتنگی هایت راه بیایی،محکم باشی! تو با درد قد ميكشي . درست مثل من . می دانی؟هیچ چیز آن طوری پیش نمی رود که من و تو می خواهیم. پس كاش ياد بگيري صبور باشي و قانع ...

 

 دوسـت ...

مريم : خوشحالم براي شروع جديدت ... ميداني زندگي گاهي آني كه ما ميخواهيم نيست . اينجايي كه هستي شايد رويايت نباشد اما مريم در اين زندگي چاره ايي جز اين نيست . بايد بند باشي به يك قسمتي از اين زندگي اجتماعي ، زندگي اجتماعي عامه پسند !!  پايت را كه محكم كني ، كنارش ميتواني به روياهايت هم برسي . فقط حواست باشد به آدم هاي اطرافت ... حواست باشد به اتفاقاتي كه تو هرگز گمانش هم نخواهي كرد و در كمال تعجب خواهي ديد گاهي چقدر غافلگيرت ميكند . ميداني مردم در اطراف ما به چيزهايي فكر ميكنند كه تو هرگز به مخيله ات خطور نخواهد كرد . پس بمان و بجنگ و تحمل كن ... ضمنا قضيه TV  هم فراموش نكن ...!!!! راستي تو و بهار دوست هستيد يا فاميل ؟!!!


بهار  :  من نميفهمم تو چرا گاهي از حرفهاي من دچار سوء تفاهم ميشوي ! نميفهمم چرا گاهي رفتارهاي من برايت دلخوري ايجاد ميكند ! نميفهمم چرا فكر ميكني من اگر حرفي ميزنم كنارش كنايه دارد يا  از روي  قصد است ! باور كن  هيچكدام از اينها نيست ... تو شايد بي دليل اينقدر حساس هستي ... نه؟!!!  ببين بهار شما را نميدانم اما من رفاقت كودكي هايم ، شيطنت ها و خنده هاي نوجواني و جواني ام كنار تو و مريم را با هيچ چيز عوض نميكنم . حتي اگر فاصله باشد ميانمان .


عين- ميم  : از شعرهايي ارسالي ات سپاس . نميداني گاهي  ميان چه دغدغه هاي روزانه ايي هستم كه شعرهايت مي رسد . نميداني چه حال خوبي ميدهد و چه لبخندي مينشاند به لب ، اندرزها و پندها و تلنگرهايي كه در شعرها ميرساني ...  ميدانم هميشه و هميشه اينجا را ميخواني ، ميدانم هيچ وقت عادت نداشته ايي ردي ، پيغامي ، پيامي از خودت به جا بگذاري ، اما ميدانم ميخواني اش ... سالهاست ميخواني ام ... همينكه حال و روزم را از نوشته هايم ميگيري ، همين كه از نوشته هاي اينجا جوياي حالم خواهي بود ، برايم خوب است . ممنون به خاطر قلمي كه دستم دادي ...... ممنون از اينكه سعي كردي در دوران هاي متفاوت آدمم كني و عذر تقصير كه نشد ... عذر تقصير كه نشد واقعيت ها را ببينم ... عذر تقصير ... ميان تمام اين آدمها و ميان اين همه سال شما و دوست ديگري به من آموختيد كه ميتوان بي اينكه به جنسيت آدمها نگاه كرد كنارشان يك دوستي سالم داشت . سپاس ...  

ز- ميم  : روزگارت چگونه است دوست نديده ... ؟!!!! خواستی نوشته ات را حذف کنم ... و من هم خواسته ات را اجابت کردم . همین ...

شين – الف  : پيدايت نيست ... تو گم شده اي در زندگي يا زندگي گم است در تو ؟!!!!


ميم- پ  :من از شما ممنونم که وقتی من غمگین و مغمومم٬ حس ميكنيد و برايم  سی دیِ راز ميفرستيد كه اميدوارم كنيد به اين زندگي .  من از شما ممنونم که تا به حال از دست رفتارهاي  من خودتان را نکشته اید و زبانتان هنوز مو در نیاورده است. من واقعا از شما ممنونم که از عاقل شدن من هنوز نا امید نشده اید و هنوز امیدوارید که من یک روز عاقل بشوم . لطفا نگران من نباشید که مبادا نیروهای منفی و فکرهای منفی دیگران آزارم بدهند چون من دارم یاد می گیرم که همه ی این چیزها را کنترل کنم.


ميم – ر : امیدوارم هجرت خیالت را آسوده ساخته باشد و کمی آرام گرفته باشی .


ح – ف : پيدايت نيست ؟!!! من نفهميدم تو آخر مرا قبول داشتي يا نه ؟!!! 


ح – لام: ميداني ... م – پ هميشه به من ميگويد كه من در قبال احساس تو در زمان دانشگاه كوتاهي كردم . اما من فكر ميكنم كار درستي بود اينكه نفهمم چه ميگذرد . ما فقط دوستان خوبي ميشديم ... همين ... خيلي چيزها كنار هم رديف نبود ... تو هم خوب ميدانستي كه سكوت داشتي و ترديد  ...


ميم عين  : سال اول نوشتنم براي همه ، يك سوء تفاهم باعث شد چيزهايي را بدانم كه نميدانستم . شدم همصحبت كسي كه هيچوقت به مخيله ام خطور نميكرد يك نوشته يا وبلاگ باعث آشنايي شود . بگذريم كه بود و چه شد و چه شنيديم .  فقط خنده ام ميگيرد به خاطره ايي كه از اين نوشته هاي پايان سالي حاصل ميشود .

اما ... چه كسي فكر ميكرد تقديرت اين باشد ؟!!! كجا بود خواندم ! كه " زندگی انگار اول و آخر همین است . گاهی خوب میچرخد و بر وفق مراد ، گاهی هم هی تو سری میزند و آدم را به لجن میکشد . عدالت هم در کارش نیست . درد  که توی سرنوشت نوشته شود ، پیر و جوان بودنت فرق نمیکند . پول داشتن یا نداشتنت فرق نمیکند . زن یا مرد بودنت فرق نمیکند . درد انگار اکسیژن توی هوا باشد همه جا پراکنده است و انگار نمیشود قسر در رفت " . ميداني مصیبت در لحظات اول کشنده نیست . ضربه آنچنان شدید است که نمی توانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است . اما زمان! زمان که می گذرد تازه می فهمی که بر سرت چه آمده است . زخم به جای التیام گسترش می یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می گیرد .اما تقدير است و نميتوان جنگيد ... پيش آمد كه پيش آيد كاري جز صبوري نميتوان كرد ... قسمت را گریزی نیست ... برايت روزهايي آرزو ميكنم كه شيريني اش بتواند اين روزهاي سخت را فراموشت دهد . راستي يادت باشد ...خدا آدم ها را به دليلي به زندگي ما وارد و به دليل بهتري خارج ميكند .


الف عين   : ببین رفيق! تقریبا چهارده ، پانزده سالگی همه مون مث همه. حالا هر کی تو ظرف زمان و مکان خودش. یادمه اون وقتا! همیشه یکی بود که بشه به یه دلیل ساده عاشقش شد، شبا براش نخوابید، سر به هوا شد، رو آسمون قدم زد و ... همیشه یکی بود؛ که خیلی راحت دلشو میگرفت کف دستش و عاشق می شد؛ من، تو، اونی که عاشقش می شدیم، ...  فرقي نميكرد عاشق كي ... شايد يه فوتباليست ، شايد بازيگر يكي از سريال هاي روز ، شايد يه خواننده مثل جاستين ِ تو ، شايد پسر همسايه و هم محلي ... مهم اينه كه اين حس هايي كه هست تنها واسه تو  نيست ... واسه هر كسي توي دوره ي خودش بوده ... حالا دوره ما حدّش همون بود، همون  که طرف رو هر روز به یه بهونه ی الکی ببينيم بي هيچ حرفي و فكر كنيم كه اين ديگه  آخرشه! می بینی؟! درست عین هم،  همينه كه وقتي حرف ميزني گوش ميكنم به حرفات و لبخند ميزنم . خوب ميفهمم اين حس هاي ضد و نقيض ات رو ... درسته الان خيلي چيزها فرق كرده اما دل ها هنوز همون دل ِ ... بهانه ها هم همون بهانه ها ... فقط ... مراقب احساست باش ... هميشه هم بهت گفتم . حواست به ارزشهات باشه ...

سالي كه گذشت تجربه ی تلخی داشتي كه برات دعا ميكنم هيچوقت ديگر تجربه اش نكني . ميداني گاهي حقايق آنقدر تلخ و دردناك است كه هيچ مرحمي اين زخم كهنه ات را خوب نميكند . بايد ياد بگيري با جاي زخمي كه ميمونه كنار بيايي ...  یاد بگیري هر آمدنی تویِ این دنیا تهش يه رفتن داره ! این همه عزیز که خدا مهرشون رو مينشونه توي دلت  قراره یک روز به یک بهانه‌ای بار و بندیلشان را جمع کنند و برند به جایی که معلوم نیست کجاست! بعدش تو می‌موني  و یک بغض تلخ و گزنده که ذره ذره وجود نازنینَ‌ت را خواهد خورد، یعدش تو می‌موني و کلی داد که هرچقدر هم که خالی‌اش کنی تمامی ندارد انگار! بعدش تو می‌موني  و یک قلب تکه تکه که تنهایی توان از نو جمع کردنش را نخواهی داشت!


 دوست مرحوم   : ميداني هنوز برايم باور رفتنت سخت است . مدام فكر ميكنم هستي . دو سال متوالي برايت نوشتم . سال اول خواندي و دلگير شدي . دلت نميخواست آنگونه برايت بگويم و من گفته بودم . سال دوم پرسيدي چه برايت نوشته ام و من گفتم مهم نبود. آخر نفهميدم خواندي يا نه ... اما بي فايده بود . تمام حرفها و نوشته ها و پندها ... بي فايده بود . پايانت براي تو خيلي زود بود . خيلي زود به پايان رسيدي ... ميداني بعد از تو دلم نميخواهد با كسي طرح دوستي بريزم . اصلا دلم نميخواهد به آدمها نزديك شوم . دلم نميخواهد آدمها را دوست داشته باشم . دلم نميخواهد آدمها بشوند دوستان نزديكم . با آنها خاطره داشته باشم ... يادشان كنم و بعد يكهو ، بي برنامه قبلي بروند و من بمانم و يادشان و مدام غصه نبودنشان را بخورم . و مدام حرفهايشان ، حركاتشان ، خنده هايشان يادم بيايد . اينها را كه مينويسم ناراحت ميشوم . درد دارد ... آنقدر درد كه خوشحالم لمسش نكردي . نه تو و نه هيچکس ديگر نمی داند چقدر سخت است ايستادن بالای سر يک قبر و نگريستن به وجودی که ديروز بود و امروز ديگر وجود ندارد ٬ انگار که هيچوقت نبوده ست . به همين سادگی !

آری به همين سادگی می شود که ديگر نباشی . به همين سادگی ! مرا ببخش كه آنقدر كه تو خواستي مهربان نشدم . ببخش اگر گاهي نياز داشتي و من در دسترست نبودم . ببخش اگر ظرف من لبريز ميشد از سكوت و تو دوستش نداشتي .


 دوستان خوب وبلاگي :  اسمتان هست  دوست مجازی ، اما...تو آن سوي خط يك  آدم حقیقی هستي . خصوصیاتت را که نمیتواني مخفی کني ...وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایت را مینویسي!وقت میگذاريم براي هم ... نگران و دلتنگ هم ميشويم . دوستيم با هم هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم، هر چند از يك جنس نباشيم .


شـيـن  : ميداني !!!  اصرار در نگاه داشتن ِ آن چه نگاه داشتنی نيست . به فرو ريختنش می انجامد . همانند دانه های شن از ميان انگشتان. هنوز معتقدم رفتن راههايي كه ميخورد به بن بست كاري احمقانه است ... چه اينكه ته آن بن بست هيچ كس و هيچ چيز منتظرت نخواهد بود ... اما لا مروت چيزي در وجود آدمي است ، كه سوقش ميدهد به كارها و رفتارهاي ي احمقانه ، فراز و نشيب هاي زيادي را ديدي . ضد و نقيض هاي زيادي را شنيدي ، و اين توانايي تو در برابر اين همه  ترديد ستودني است ... اما همين كه گفتم اصرار در نگاه داشتن ِ آن چه نگاه داشتنی نيست ... كلا كار بيهوده ايست اما اعتراف ميكنم ... سخت است تمرین دوست نداشتن، جور دیگر بودن، جور دیگر زندگی کردن وقتی سرنوشتت از جنس دیگری است ...


 هـمـكـار...

 عين . نون  : نميدانم روزگار چگونه آنقدر تغيير ميدهد آدمي را . با روزهاي خوب مدرسه ات هزار بار فاصله گرفته ايي . يا همين بوده اي و نگاه من كور بوده يا نه ... فاصله گرفته ايي از روزهاي دور ... ميداني ... تمام رفتارهايت را ميگذارم به پاي رقابت .. اما يك رفتارهايي از تو برايم قابل باور نيست... چقدر دلم ميخواست در عالم واقعيت به تو ميگفتم : ديده هايي كه ديدي و شنيدي در زندگي هر كس هست ... تو اگر براي همدردي بود وجودت ، پس چرا خراب ميكني اين آمد و شد ها را ؟!!! يعني ميشود يك نفر از روي سادگي پشت سر ديگران صفحه بگذارد ؟!!! يعني ميشود يك نفر از روي ناداني آنقدر راحت در مورد شرايط بد ديگران نظر بدهد ... ميداني ممكن است روزي تو در همين شرايط باشي ... پس مراقب باش ... مراقب باش كه در موردت نگويند ... آدم‌ها تغيير می‌کنند و از هم فاصله می‌گيرند و اين تغيير و اين فاصله‌ گرفتن لزوماً دردناک نيست . مراقب باش گرفتارش نشوي ...

 الف . ص :

سپااااااااااااااااااااااااس


 ر. شين : فقط منتظرم براي روزي كه روبرويت مينشينم و برايت تمام گلايه هاي اين سالها را بازگو ميكنم . چقدر خوب است كه گاهي مراسم خداحافظي هست ... كه آدم ها ميروند و از هم حلاليت ميخواهند ... ميدانم گاهي حق با توست ... اما من اگر اين حرفهايي را كه اين همه سال روي هم گذاشته ام تا به وقتش !!!! نگويم ... دق ميكنم ... 


 ح . الف  : به ذهنم هم كه ميرسي ، حس كلافگي به من دست ميدهد ... يك جور بدي كه مجبورم سرم را تكان بدهم كه فكرت و اين احساس مشوش "هـِي"  بشود از ذهنم ... واقعا مثل تو نصيب كسي نشود  ... گاهي فكر ميكنم در كارها و رفتارهايت هيچ وجداني نداري ... گاهي فكر ميكنم تو فقط به فكر منافع شخصي ات هستي ، فكر ميكنم چقدر براي رسيدن به منافعت دروغ گفته اي !!!


 م . ض / س .ك / ع. خ : از اينكه نميتوانم بشناسمتان واقعا براي خودم متاسفم . متاسفم كه دقيقا در زماني كه فكر ميكنم ميتوانيم كنار هم خوب و پر اعتماد كار كنيم ، همان زماني است كه سرشاريد  از دسيسه براي خراب كردن ، لبريزيد از دروغ ، سرشاريد  از بي اعتمادي ... زماني است كه خنجر دست گرفته ايد براي زدن ضربه ...

 

و ... خداااااااااااا ....  :

تو كه پشت جوانه زدن درختهای خانه مایی!
 تو که معنی اعتقاد "یا محول الحول و الاحوال"ی ، یا توی  سوره الرحمن ...

تو كه منشا همه چیزهای خوبی ،مثل زنده شدن درختها و خيلي چيزهاي ديگه ايي كه به چشم مياد و نمياد ...به سکوتمان که نمیرسی... این روزها ... لا اقل به دادمان برس!

        راسـتـي

بياييد  امسال دعا كنيم  بدبختی دست بردارد از سر مردم این مملكت .  دعا كنيم  ديگر كسي مشت بر آسمان نفرستد و بي جهت بر كسي كه مثل خودش هيچ نقشي در هيچ برنامه ايي ندارد مرگ حواله نكند . دعا كنيم  چشماني كه بايد باز شود و تمام اين انسان هاي بدبختي كه دور تا دورمان را گرفته اند ببيند و فكري براي بيچارگيشان بكنند .  دعا كنيم مردمي كه بايد آگاه شوند و آگاهانه تصميم بگيرند ... شايد بشود كمي نفس كشيد ...

                                                                           بهـار لحظه هایتان پر از شکوفه باد.

يه حس آنتيك ...

 

 

صبح ها چشامو که باز ميکنم اون حسی که بگه خوشبختم نيست٬ ولی هيچ حس بدی هم ندارم! تا چشام باز ميشه٬ دوباره می بندمشون و فکر ميکنم که درسته که همه چيز خوب نيست - هيچ وقت! -٬ و درسته که من از شرايطِ اينطوری زياد خوشم نمياد - البته! - و درسته که فکر ميکنم که گاهی ميشه همه چی خيلی بهتر باشه - !! - ٬ ولی در کنارِ همه ی اينا می دونم که همه چی داره به بهترين نحوِ ممکن پيش ميره... همينه  که وقتی كسي ميپرسه  خوشبختی..ميگم  راضيم! پُرم...خالی نيستم! و اين شايد خيلی خوب باشه !

ماه بالای سر تنهایی ست!

 

 

دارم به فاصله ی سکوت ها و صداها فکر می کنم،به دور شدن از شلوغی های این جهان و نزدیک شدن به خودم و آرزوهایم...به این که فراموشی آن قدرها هم که فکر می کنیم سخت نیست،فقط کافی ست چشم هایمان را روی همه چیز ببندیم،آن قدر که این چشم بندی ها به خواب ها برسند و خواب ها به مرگ...آن وقت است که دیگر هیچ چیز یادمان نمی آید جز عاشقانه هایی که تکان به تکان به سلول هایمان تلقین می شود... و بعد رهایت می کنند،می روند،تو می مانی و تنهایی و آرامشی ناتمام زیر خروارها خاک...آن وقت است که می فهمی:ماه بالای سر تنهایی ست!

 

در جواب تبريك تولد... با چند ماه تاخير ...

 

 

 

خواستم نامه ات بهانه اي باشد براي يك پست جديد در وبلاگ . براي همين تشكر و تقدير و سپاس از نامه ي ارسالي ات به تاخير افتاد . ميداني نه اينكه اين مهم !!! مهم نبوده باشد اما نشده بود كه جمع شوند روي هم كلمات ....

 حالا هم كه شروع ميكنم به نوشتنت هيچ كلمه ايي جلوي چشمم نيست فقط مينويسم ببينم در انتها چه خواهد شد ... اصلا از سطر به سطر نامه ات شروع ميكنم ... خوب است ؟!!!!

 پس سلام ...

ممنون از اينكه هر سال تولدم را تبريك ميگويي و هر سال برايم هديه ايي ميفرستي . ممنون از اينكه ياد گرفته ايي برايم نامه ايي بنويسي كه نميداني چقدر دوست دارم نامه ايي داشته باشم و چقدر دلم ميخواهد بي اينكه منتظر باشم نوشته هايي در قالب نامه هاي پست شده  به دستم برسد .

-    اينكه چرا زود به زود تاريخ تولدم فرا ميرسد را نميدانم اما حتما حكمتي در آن است ... روزها سريع ميگذرند تا به ياد من بياورند كه يكسال ديگر به سنم اضافه شده است . كه يادم بياورند اگر ميخواهم حركت مثبتي در زندگي ام داشته باشم زودتر تكاني به خودم بدهند كه اگر اين نباشد رنگ پيري تمام صورتم را ميپوشاند و من ميمانم و يك دنيا تنهايي و يك حس تلخ پوچي ... نميدانم شايد اين از بدشانسي من است كه براي تو ده سال يكبار هم تولدت نميشود و براي من خيلي سريع اين روز فرا ميرسد .

-    من خوش اخلاق نيستم ، تو راست ميگويي ... تلخم ... تندم ... و حرفهايم پر است از افعال رك و بي پرده ايي كه شنونده گاهي انتظارش را ندارد ... تو راست ميگويي خون من از خون هيچكدام از بچه هاي " تـرنـّـم"  رنگين تر نيست ... كما اينكه تو در آن دوران هيچوقت هم مرا به چشمي خاص نميديدي و آن زمان هم به خيال تو من دختر گستاخي بودم كه به درد هيچ مردي نميخوردم ... اما ميبيني حالا بعد از اين همه سال همه رفته اند و من مانده ام كه تو دلت بخواهد برايم پيام و كادو تبريك تولد بفرستي ... كه تو دلت بخواهد گاهي مرا همانطور گستاخ و پر حرف ببيني و دلت بخواهد گاهي با من همان كَل كَـل هاي روزهاي خوب "ترنّم" را داشته باشي ... و اميدوارم اينها از سر ترحّم نبوده باشد !!!كه ميداني چقدر اين نگاه مرا شاكي و دلخور ميكند ..

-    ممنون كه حتي در حالت مسخره بودن هم مرا خواهر كوچكت ميبيني ... هر چند از لحاظ هيكل باشد ، نميدانم جدي گفته ايي يا باز هم حالت طنز گونه ات را به كار برده ايي ... اينكه در نوشته هايم غم موج ميزند ؟! اينكه از آن گروه خوب فقط مرا تنها و غمگين ميبيني ؟!! اينكه كسي را نداشته باشم كه با او از غمهايم بگويم ؟!! اما ميداني ... واقعيت اين است كه بايد ديد واقعا چه كسي تنها تر است ... همه ي ما آدم ها تنهاييم ... نيستيم ... تو ... حسين ... شيرين ... رويا ... مجيد ِ مرحوم ... هر كدام تنهايي خودمان را يدك ميكشيم ... اينطور نيست ؟!!! منتها كسي تنهايي اش را درك ميكند و بيان ميكند ... برخي ها اصلا درك نميكنند تنهايند ... فقط ميدانند به دنبال چيزي هستند ، فقط حس ميكنند جاي چيزي در زندگي شان خالي است ، همه همينطورند ... پس اين تنهايي و غم را به من ِ تنها وصل نكن ...

-    ببخش كه مريض بودي و من احوالت را نپرسيدم ... ميداني كه من فقط دستِ گرفتن دارم ، دست بده ندارم ... (اين خاصيتي است كه از شما اصفهاني ها به ارث برده ام ) !!!! حالا خدارا شكر كه خوب شده اي و توانستي برايم چند خطي بنويسي و هديه اي ارسال نمايي ... ميدانم كمال پر رويي و نامردي است ... اما بگذار بگويم كه CD  هاي ارسالي ات را هنوز نديده ام ، يعني ميداني قبلا گوشه ايي از آنها را ديده ام . خيلي وقت است روي سيستم خودم دارم شان ... حالا نه هر 12 تا را اما ميدانم موضوع چيست ... بگذار بگويم ... در تمام اين سالها "ديوان حافظ" و كتاب  "دشمن عزيز"  را خيلي دوست داشتم . لذتي كه از خواندن آن داستان بردم نميداني چه طعم خوبي داشت .

-    دير جواب دادنم اين فكر را در ذهنت ايجاد كرد كه حتما متن نامه ات ناراحت و  دلخورم كرده است  !!! نه ... اشتباه فكر نكن ... تو كه ميداني من چقدر دختر با جنبه ايي هستم ... اينكه تو بگويي امسال هم "شوهر بي شوهر " من را نارحت كه نه بلكه باعث ميشود خنده را روي لبانم بنشاند ...

 

متن نامه سال گذشته را با صداي بلند خواندم ، آنقدر كيف كرده بودم كه دلم خواست ، بلند بخوانم مثل بچه هاي مدرسه ايي ... سال گذشته برادرم گفت قلم و نوع نگارش ِجناب دكتر افت كرده اند ... من منظورش را فهميدم اما شما را خوب ميشناسم ... رابطه ، نگاه ، عقايد شما را خوب ميشناسم ... شخصيت شما مثل گذشته برايم ستودني است ( اين را بي اغراق ميگويم ) و بي تعارف ميگويم كه به اندازه خود برادرم ، برايم گاهي برادري كرده اي و سپاس ...

متن نامه امسال را در سكوت خواندم و خنديدم ... خواهر زاده ام بود اما فكر كرد شايد من نخواهم كه نامه را بخواند و نخواند ... كه اگر ميخواند معناي لبخند ها و خنده هاي مرا ميفهميد ...

آقاي دكتر ... پدر ژپـتـو... مدير مسئول محترم ... و كارخانه دار و سرمايه دار عزيز!!!!  اميدوارم اين پست اداي ديني باشد به تمام الطافت ...