آخرین پست سال 90
در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم می پرم بي پرو بال
(دکتر شفیعی کدکنی)
من بهترين روزها و داشتن بهترين سال را با شادماني خاص برايتان آرزومندم .
نوشتن آخرین پست سال مزه ايی ديگر دارد . تو دلت ميخواهد همه ي سال را در متني بگنجاني ، تمام احساست را ، تمام خاطراتت ، تمام سختي ها و شاديهاي يكساله ات و تمام ناگفته هايي كه اين يكساله داشته اي . شايد براي اين است كه لحظه اي به اين فكر خواهي كرد كه ممكن است سال آينده براي تو نباشد . چه كسي ميداند ! شاید این آخرین پست باشد .... چهار سال اینجا با شما با خودم و باحکایت هایم زندگی کردهام .
یک وقت هایی دلم ميخواهد آدمهاي زندگي ام ، خاطره هايشان و اصلا هر چيزي كه با آن زندگي كرده ام را زير و رو كنم . خوبي ها و دوست داشتنی هایش را یادآوری کنم برای روز مبادا.روز مبادا هر وقتی می تواند باشد؛ مثلا وقتی که یک اتفاق خوشحال کننده داری، وقتی از روند تکراری زندگی خسته ای، وقتی شکست خورده و تنهایی و وقتی که ممکن است برای مدتی طولانی خیلی چیزها از یادت برود.من تجربه فراموش کردن خاطرات خوب را دارم.اما آدم های خوب همیشه در حافظه ام مانده اند. این آدم ها قهرمان نيستند ، فقط من دوستشان دارم حتی اگر هیچ شخصیت و یا موقعیت فوق العاده ايي نداشته باشند.این خاطرات ميتوانند برای مکان های دوست داشتنی ويا کتاب ها و يا فيلم هايي كه ديده اي باشد و من شايد در اين پست ِ آخر سال به آنها اشاره اي داشته باشم براي روزهايي كه فراموشي سراغم مي آيد ... براي سالهايي دور كه بتوانم برگردم و اينجا را دوباره و دوباره و دوباره مرور كنم .
آنقدر اتفاقات اين شش ماهه دوم سال خسته کننده بود كه من ابتداي سال را خوب به ياد ندارم . اما خوب ميدانم شروعش با خبري تاثر برانگيز از گرفتاري هاي فاميل بود و در گيرو دار غصه هاي آنها خبر از دست دادن عزيزي اين تاثر را دو چندان كرد .
و شش ماهه دوم نيز كه مشكلات و معجزات خاص خودش را داشت . هر چه بود گذشت . و باقي نيز ميگذرد .
اما شخصا اسفند ماه سختي را گذراندم . روزهايي كه پر بودم از ترديد ، پر بودم از ترس ، پر بودم از غصه هايي كه هيچ كس شايد نتواند دركش كند .
نميدانم از كي و نميدانم چرا ... اما ميدانم كه با فعل ازدواج مشكل پيدا كرده ام . ازدواج انگار خودش بايد پیش بيآید و آن طوری نیست که آدم خیلی برایش برنامهریزی کند. من گاهي فكر ميكنم كه دلم قنج ميرود براي داشتن بچه اي كه از من باشد با تربيت من، دلم ميخواهد كه خانواده خودم را داشته باشم و همیشه به چشم یک کار خلاقانه به آن نگاه كنم . دلم ميخواهد هيجان ، عشق ، نشاط و سورپرايزهاي زيادي براي زندگي ام داشته باشم . اما گاهي فكر ميكنم اينها فقط تخيلات است و پيش نمي آيد . و تو مجبوري مثل همه زندگي كني ، تنها ميتواني هنر به خرج دهي و زندگي ات را از حالت مرگ تدريجي در بياوري . و بعد از تمام اين افكار به اين نتيجه ميرسم كه بهتر است براي هميشه همين نوع زندگي را ادامه دهم . همينگونه كه هستم ، تجربه اي را تجربه نكنم و با همين احوال خوش باشم .
اين اواخر احساس كردم بهتر است به ديگران و آرزوهايشان فكر كنم . بهتر است اگر دوست دارند من ازدواج كنم ، اگر نگران افزايش سن من هستند ، اگر تحمل حرفهاي ديگران برايشان سخت است ، اگر نگران اين هستند كه در دو سال آينده براي من خواستگاري بيايد كه قبلا ازدواجي داشته است پس بهتر است قانع باشم ، خودم را از تمام تخيلاتم بيرون بكشم . با خودم كلنجار رفتم . به زندگي با چشم خوب نگاه كردم . به خوبي هايش ... به داشتن همان خانواده ايي كه دوست دارم ، به اينكه شايد بتوان به برخي از آرزوها جامه عمل پوشاند .
تلاش كردم بپذيرم زندگي واقعا گاهي آنچه كه ميخواهي نيست و نميشود .
تلاش كردم به خودم تحميل كنم كه ناچارم به تقدير تن دهم . ناچارم بپذيرم . ناچارم به مانند ساير اعضاء خانواده ام زندگي را بي هيچ حس خاصي شروع كنم .
تلاش كردم با همه ي فشارها و سختي ها تغييرات را بپذيرم . بپذيرم كنار آدمهايي زندگي ميكنم كه شايد مثل هم فكر نكنيم اما خوب و بدون هيچگونه نزاعي با هم گذران ميكنيم و ميتواند اين اتفاق كنار يك نفر ديگر باشد . ميتوانم كنار يك فرد ديگر زندگي كنم اما فكر خودم را داشته باشم و نگاه خودم را . فقط بايد بيش از آن يك تن براي عرضه داشته باشم كه از آن هم بگذرم و بگذارم تابو هاي خانوادگي ام پا برجا بماند . اما نشد . و خوب ميدانم چقدر خدا دوستم دارد ، چقدر برايش عزيز هستم كه خودش هوايم را آنگونه كه بايد داشت .
و حالا پيامهاي آخر سال
براي خودم: چقدر اين روزهاي پر از ترديد برايت سخت بود . چقدر دلم براي اين همه نگراني هايت نگران بود و چقدر دوست داشتم ميتوانستم كمكت كنم . چقدر گاهي برخي حرفها غمگينت ميكند . چقدر گاهي برخي پيش داوري ها عذابت ميدهد . چقدر گاهي خوب ميفهمي حتي آنهايي كه ادعاي دوستي و روشنفكري ميكنند با كلمات و جملات شيطنت آميزشان چيزي را به تو ميگويند كه ميداني حرف خيلي هاي ديگر است و چقدر گاهي دلت ميخواهد بر سر تمام ادعاهايشان فرياد بزني ...
آفو فقط من ميتوانم بفهمم كه نگاهت و دردت چيست . اشكال ندارد . از ديگران به اندازه بودنشان انتظار كن . بگذار اگر رفيقت هستند گاهي هم نيش حرفهايشان آزارت دهد . بگذار فكر كنند پُري از توهم ، از خيالات خام ، از فكر ها و انديشه هاي خاكستري .
براي مادرم : خیلی مهربان نیستي، خيلي دركت نميكنم ، خيلي نزديك نيستيم ، کم دعوا نمی کنیم، کم مخالف هم نیستیم، کم حرصم نميدهي و کم هم اذیتت نکرده ام، اما از اينكه تو تربيتم كرده اي راضي ام . از اينكه سخت گرفتي تا اينگونه شوم راضي ام . به من ايراد نگير ، من شايد تكرار جواني هاي تو باشم . منتهي شايد براي تو شرايط محيا نبوده است كه ياغي باشي . همين حالا هم كم ياغي نيستي . تو خوب ميداني چقدر بايد مادری کني ، چقدر رفیق باشي و چه وقت هایی غریبه.
براي خواهرهايم : فقط ميدانم كه دوستتان دارم . با تمام تفاوت هايمان ، با تمام كارهايي كه گاهي انجام ميدهيد و من چقدر حرص ميخورم . با تمام رفتارهاي بي منطقتان عاشقتان هستم . خوب ميدانم چقدر دوستم داريد . خوب ميدانم چقدر گاهي به بودنم احتياج داريد . خوب ميدانم چقدر برايم آرزوهاي خوب داريد . اما بايد قبول كرد كه گاهي زندگي آني كه ما ميخواهيم نيست . گاهي نميشود ....
براي برادرم: دوستش دارم . هر چقدر هم كه از دستش شاكي باشم باز دلم ميخواهدش . وقتهايي كه انتظارش را نداري تنهايت ميگذارد . برايت وقت نميگذارد . انگار اصلا برايش اهميت نداري . ميبيند چقدر غم و غصه داري اما دلش نميخواهد با تو حرف بزند . دلش نميخواهد آرامت كند . دلش نميخواهد كنارت باشد . تو بايد آنقدر زرنگ باشي كه از ناگفته هايش بفهمي منظورش چيست . حسش چيست ... حرفش چيست ... اما نميداند تو گاهي زرنگ نيستي . گاهي آنقدر درگيري كه نميتواني درك كني . گاهي آنقدر .... گاهي دلم برايش تنگ ميشود ... خيلي زياد ... گاهي خوب ميفهمم كه چقدر دلش ميخواهد اما نميتواند و ياد نگرفته است محبت كند ، حرف بزند ، دوستي را در حقت تمام كند ...
براي ج.ب : مسير فرودگاه را يادت هست ؟! بارها و بارها حرفهايت را به ذهن آوردم و مرور كردم . يادت هست چقدر برايم از آينده گفتي ، از اينكه دو سال ديگر من چه جايگاهي خواهم داشت ؟ و ديدي چقدر راحت همه چيز تغيير كرد ؟ ديدي آينده اي را كه در برنامه هايمان داشتيم چقدر راحت پيش نيامد . ميداني چقدر لذت ميبرم از اينكه دلت براي فاميل ات ميتپد ...ميداني چقدر دلم خوشبختي ات را ميخواهد . چقدر دلم ميخواهد زندگي ات آني باشد كه آرزويش را داري ؟ ممنون كه در تمام اين روزهايم بودي . ممنون كه تنهايم نگذاشتي ... ممنون كه ميفهميدي ام ...
براي الف .م : اول اينكه ببخش منو ... نه به خاطر اينكه براي رسيدنت كاري نكردم ... چون حرفهاي منطقي برايت زدم و تو هم حرفهاي منطقي شنيدي ... حرفهايي كه دليل و استدلال داشت ... خوب ميدانم خودت هم همه ي آنها را قبول داشتي و خوب ميدانم اگر دلگير بودي به خاطر نرسيدن نبودن ، به خاطر مشكلاتي بود كه مانع رسيدن ميشد . تو مرد تر از اين حرفهايي و مقاوم تر ... اين را به خاطر اين ميگويم كه ما خودمان اين دوران را سپري كرده ايم و با تمام ضعفهايمان پذيرفتيم ... و جنگيديم ... ميگويم ببخش ، چون آنقدر خودم درگير و ناراحت و آشفته بودم كه نتوانستم آنطور كه بايد همراهي ات كنم ... آنطور كه بايد فراموشت دهم ... آنطور كه بايد ...
براي الف.پ: اين سال و اين ماهها آنقدر دور شده ايم از هم كه حس ميكنم حرفهايمان هم ته كشيده است . فكر كنم بيشتر تقصير شغل دومت باشد ... نه ؟!!! مهم اين است كه هميشه هستيم . هر چقدر هم دور باشيم از هم باز از هميم و اين يعني عشق ...
براي س.پ: نگاهت كه ميكنم گرم ميشوم . لبخند ميزنم به ذوقي كه در رفتارت ميبينم . به اينكه چقدر خوب است كه در اين سن تصميم گرفته اي زندگي جديد آغاز كني . تصميم گرفته اي با همه ي كاستي ها بپذيري ، و اميدوارم هماني شود كه تو ميخواهي . هماني كه آرزويش را داري .
براي ل.ب: پرستار است . پر حرف است . اگر حوصله داشته باشد كه اغلب دارد پشت سر هم حرف ميزند . گاهي زياد تودار است . گاهي زياد خسيس ميشود . گاهي زياد مهربان ميشود . گاهي برخي رفتارهايش را نميفهمم . گاهي حس ميكنم ديگران برايش خيلي اهميت ندارند .
براي م.ب: خيلي خوب نميشناسمت . شايد سفر كيش باب آشنايي بود . شروع شكل گيري شخصيت ات است و دوست دارم محكم باشي و جسور . دوست ندارم بديهاي ديگران را ياد بگيري ... يادت باشد بايد با زندگي مدارا كرد ...
براي ش.ب : sms چند شب پيش تو هنوز در گوشم زنگ ميزند . دلت پر است از حرف و گوشي براي شنيدنش نيست ... رفتنت بين ما فاصله انداخته ... يادت هست قبل ترها را ...من بودم و تو و بازي هاي بچگي ... چينه ديوار و نردبان چوبي و رازهايي كه من ميدانم و تو ... شب بيداريهاي شب امتحان را يادت هست ؟!! يادت هست يا از خاطره هايت هم فاصله گرفته ايي؟!
براي مريم : مريم را وقتي خوشحال است بايد ماچ كرد . كنارش نشست و با او حرفهاي خوب زد . وقتي هم ناراحت است بايد نشست كنارش فقط . تودارتر از آن است كه برايت دردش را بگويد . .. اگر حوصله ات را نداشته باشد راحت تو را ميپيچاند.
براي بهار: مهربان است . زياد مهربان است . خوب گوش ميدهد ، خوب برايت غصه ميخورد وقتي كه درد داري . وقتي به دوست داشتني هايم فكر ميكنم بهار از اولين هاست .
براي ت.ت: او شوهر دارد و زیاد هم دوستش دارد.من را هم دوست دارد، نگرانم می شود همیشه.همین امروز جواب تلفنش را ندادم، حالش را نداشتم؛ انگار مطمئنم همیشه هست.تهمينه بهترین همكاري است که آدم می تواند داشته باشد، اگر مرد بودم حتما عاشقش می شدم...عاشق سادگي و مهرباني اش . عاشق صداقت و بي ريايي اش ... عاشق دوست داشتنش ...
براي ش الف : دختر آرامي است . دختري كه نسبت به گذشته تغيراتي داشته است . خوب ميفهمد . خوب درك ميكند و خوب ميداند . با اينكه خيلي وقتها با هم تفاوت داريم اما خيلي وقتها هم نقاط مشترك خوبي داريم كه نزديكمان ميكند به هم . گاهي از احساسمان كه حرف ميزنيم به اين نتيجه ميرسيم كه ديگران به اين رفتار و حس ما ميگويند بي بند و باري و اين ما را ميخنداند . اينكه ما هر دو بي ...اين روزهايش را ميفهم و خوب ميدانم چه دست و پايي ميزند در اين همه ترديد ... گفتني ها را گفته ام و شنيدني هايش را هم ... ميدانم منطق و احساسش چگونه با هم در نزاع هستند اما چه ميتوانم بكنم ؟! جز دعا ... جز اينكه بخواهم زودتر به آرامش برسد.
براي آرام : شروعت غافلگيرانه بود و پايانت نيز ... نميدانم براي چه آمدي و براي چه رفتي !!! نميدانم به آنچه ميخواستي رسيدي يا چون به نتيجه نرسيدي رفتي ! اما من هميشه به يادت هستم . هميشه برايت دعا ميكنم . هميشه دلم خوشبختي ات را ميخواهد و آنچه آرزويش را داري . من تو را خوب درك ميكنم . خودت را ، حست را ، دوست داشتنت را و تنهايي ات را ... اما چه ميشود كرد ؟!!!
براي دختر 8 ساله خواهرم : عاشق اين دخترم با آن نگاه مشكي و دندانهاي نان بربري اش ... عاشق "سين" گفتن در جملاتش و عاشق تفكرات و تخيلات كودكانه اش ...
براي م – ع : لجبازترين آدمي كه ديده ام . كنار تمام يكدنده گي ها و گاهي رفتارهاي بي منطق ، فداكارترين و پيگيرترين دوست ... برايم مهم نيست چه ميگويند و چه ميشنوم . مهم نيست چه ميكني و مهم نيست كه شايد برخي كارهايت مورد پسند نباشد . مهم اين است كه در شادي و غم همراه خوبي هستي . هستي با تمام مشكلاتت ... هستي گاهي با تمام غمهايت ...
براي ع- م : دوستي ات را بيشتر از هميشه باور كردم . ممنون كه در مواقع سختي هستيد ... ممنون كه هميشه به يادم بوده ايد ... ممنون كه فكر ميكنيد هميشه بايد هواي مرا داشته باشيد و مسئول ايد كه راهنمايي ام كنيد ... ممنون كه خيلي اوقات حرفهاي بي منطق ام را ميپذيريد و طوري رفتار ميكنيد كه من فكر كنم قبول كرده ايد . من از شما ياد گرفته ام آدمها بي ارزش تر از آني هستند كه به نظر ميرسند .
براي الف – الف : خودت بگو ...به نظرت حرفي براي گفتن مانده است ؟! سال بارها و بارها و بارها با هم صحبت كرده ايم ... برايت حرفهايي زده ام و هيچگاه گوش نكرده اي ... اين روالش نيست ... اين رفتارهايي كه پيش گرفته ايي صحيح نيست ... ميدانم تقصير از دو طرف است ... اما تو مادري ... تو پذيرفته ايي كه مادر باشي ... تو در قبال دختر و پسرت تعهد داري ، كوتاهش كن ... صبوري كن ... با آينده ي آنها بازي نكن ... خودت خوب ميداني كه زندگي دست توست ، فقط بايد بخواهي آن را دستت بگيري ...
براي ب – ك : فكر نميكردم با اين انتخابت اين همه غافلگير شوم . اصلا نفهميدم انگيزه ات از اين انتخاب چه بود . كاش برايم گفته بودي . ببخش كه آن همه رُك از انتخابت انتقاد كردم . باور كن هضمش برايم سخت بود . فقط اميدوارم به آنچه خواسته اي رسيده باشي . اما از ديدنت خوشحال شدم . از اين كه هنوز هم ميخندي ، از اينكه هنوز هم ميتواني شاد باشي ... حتي اگر نقش بوده باشد .
براي م – ر : آدم خُلی که نمی شود دوستش نداشت. او رفته فرنگ درس بخواند و یک آدم حسابی بشود.آدم حسابی تر بشود شاید جمله بهتری باشد . خيلي با روحياتش آشنا نيستم اما همين كه ميبينم مثل خودم ديوانه است ، به من حس خوبي ميدهد . گاهي پشت چهره خونسردش احساس ميكنم درد دارد . احساس ميكنم دلتنگ است . احساس ميكنم دلش گاهي ميخواهد حرف بزند . البته حالا كه ديگر رفته است و خود را سرگرم كرده است اما حس ميكنم رفتنش هم براي فرار بود . رفت تا شايد به آرامشي كه اينجا نرسيده است آنجا برسد .
براي م- پ : او به من جسارت نوشتن داد . يادم داد كه "ميباشد" يك واژه غلط است .
براي ح – ع : با تمام تلاشم براي شناختن آدمها تو از دستم در رفتي ... مهم نيست حالا در مورد من چه ميگويي و چه خواهي گفت ... مهم اين است كه آنچه نزديك به شدن بود نشد .
براي الف- ص : ايشان در ظاهر يك انسان آرام ، متواضع ، مودب و مدبر است . گاهي روي اعصاب راه ميرود بس كه حواسش جمع است . گاهي جاهايي كه احساس ميكني گرفتاري مثل "زورو" از راه ميرسد . عاشق اين است كه نوشته تو را ببيند و موشكافانه روي آن خط بكشد و ادبيات خودش را قالب كند . اين برايش يعني آخر دنيا !! گاهي فكر ميكني حوصله فكر كردن و تصميم گيري هاي درست را ندارد . گاهي هواي تو را خيلي دارد و گاهي دوستانه حرفهايي ميزند كه از فحش برايت بدتر است و تو هي ميخواهي ناراحت نشوي و بگذاري به پاي خوبي هاي ديگرش . هي فكر ميكني خوب او حق دارد هر طور دوست دارد در موردت فكر كند . حتي اگر فكرش ...
براي ر- ك : برگشتي از كرمان ؟!!! خوب بود ؟! خوش گذشت ؟!
براي تمام دوستهاي وبلاگي ام ... عيدتون مبارك همراه با بهترين آرزوها ... نديده دوستتان دارم ...
وبراي خدا :
کمکم کن که در حق کسی ظلم نکنم و اگر کردم در دم و در کسری از ثانیه عذابی نازل فرما تا سریع و صریح از غفلت به درآیم !
کمکم کن دوست بدارم و دوست داشته شوم !
غرور را از من بگیر و به جای آن تا می توانی فروتنی و تواضع را جایگزینش کن!
به اندازه تمام ناپاکی هایی که می دانی هنوز در وجودم باقی مانده ،تنبیه و عذاب عطا فرما تا به سبکبار تر شدن این بنده کمک بزرگی کرده باشی !
سالتان خوش و نوروزتان مبارک



من ... آفو...