دلم برای نبودن فردا شور میزند

 

 

سكانس اول :

چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان،شناسنامه هایمان،کلاس درسی مان،اندازه لباسهایمان،اما خودمان کاش همان اندازه صادق می ماندیم که نماندیم،هر چه سایزها بزرگتر شدند ما به قول عامیانه آب رفتیم،شاید هم عامیانه نباشد. یعنی فرو رفتیم در آبی گل آلود و نه چندان زلال ،حالا انگار بچه ها هم دیگر قرار است راستش را نگویند.دلم عجیب برای فرداکه نه،بی فرداییمان شور می زند اما چه فایده،آن اتفاقی که نباید بیافتد مدتهاست برای همه افتاده،اتفاقی که بزرگ و کوچک سرش نمی شود .

 

 سكانس دوم:

حيف كه بيشتر ماها عادت مي‌كنيم!  ناگريزيم به حكم برگنامه‌اي كه شناسنامه‌اش مي‌خوانند، بزرگ شويم، عدد سال تولد اين را به ما مي‌گويد- ناگريزيم 13 را به 14، 23 را به 24، 33 را به 34 و … خلاصه تا جايي كه جا داريم و زورمان مي‌رسد، برسانيم و عدد شناسنامه‌اي خود را بزرگ و بزرگ‌تر كنيم(مباد كه به هر قيمتي چنين كنيم). ناگزيريم كه به ازاي اين بزرگ‌شدن، شاهد هجوم موهاي سپيد و چروكهاي ناخواسته به چهرة عزيزانمان باشيم. به قول كارگردان باشو: ((اگر من بزرگ نمي‌شدم، مادربزرگ هنوز زنده بود…)) . او راست مي گويد، وقتي فكر مي‌كنم به چه بهايي بزرگ مي‌شوم، بر خود مي‌لرزم و ترس غريبي مرا فرا مي‌گيرد. وقتي فكرمي‌كنم در مسير اين بزرگ شدن، چه تعداد از خوبان دور و برم را از دست داده‌ام،وقتي فكر مي‌كنم…آنگاه با خود آهسته تكرار مي‌كنم: ((آيا مي‌ارزيد؟)) و صدايي نهيب مي‌زند: اي كاش هيچگاه بزرگ نمي‌شدي! راست مي‌گويد صدا ...

 

 سكانس سوم:

در كودكي، آدم بزرگها را يه جوري مي‌بيني كه مي‌توني بهشون دل ببندي و آويزونشون بشي، بدون ترس از فردا يا غم ديروز؛ ولي حالا وقتي كه بزرگ مي‌شوي؛ مي‌بيني همه يه جورايي خودشون آويزونند و به تلخي مي‌خوني كه؛

 شامگاه وقتي كه با نجوا از تلاشي بيهوده باز مي‌گردي

در حصار ديوارهامي‌انديشي:

آيا تو امروز آفتاب را ديدي؟

برگي از عمر را كه امروز

ورق زدي خواندي؟

 

سكانس چهارم :

من... روزهاست واژه می چینم و می گذارمشان روی طاقچه

 

ديگه آسوده بخواب ..بي درد و غصه

سكانس اول:

خداحافظ همین حالا ؛ همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام

 

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که تو رو از چشم من دزديد

 

اگه ميگم  خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

 

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها

بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

 

 

 ميدوني كجاي تنم از نبودنت درد گرفت ، كاش بدوني  ....

 ميفهميدي چه حسي بهت داشتم ... كاش فهميده باشي  ...

شرمنده ام ...

شرمنده ي دل پر دردت ...

شرمنده ي  تموم آرزوهاي قشنگت...

شرمنده ي نگاه پر بغض اين يكساله ات ...

 

سكانس دوم :

چه زيبا گفته دنيا سه روز است ...

دیروز که   گذشت

امروز که در آنیم

فردا که شا ید نیاید

اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

 

 

 

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …  

 

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...  

 

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...  

 

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...  

 

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!  

 

نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي


تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد


اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!    

  

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!! 

 

روي حرفم، دردم با شماست

اگر زني را نمي خواهيد ديگر

يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ي درد او بلند است .

...يا مي ماند

يا مي رود!

هر دو درد دارد!

 

اينجا زمين است

حوا بودن تاوان سنگيني دارد..---

 

پی نوشت:

- دوستی این شعر رو به ایمیل ارسال کرده بودند .نمیدونم شاعر کی هست و چه حسی داشته به گاه سرودن . اما زیباست .

 

گريز پايان خواهد يافت

 

 

سكانس اول :

روز – داخلي – محل كار

نشستي پشت كانتر و كارت رو انجام ميدي . هجوم جمعيت روبروي تو پشت كانتر ايستاده و منتظر ... نفر اول ، دوم و سوم رو رد ميكني . از ميان جمعيت كسي با حالتي خاص سلام ميكند

-        سام عليكم

سرت رو بالا مياري و با تعجب به خيل جمعيت ، چهره اي آشنا رو ميبيني و لبخند روي لبش رو . ميشناسي ، آقا اسماعيل – باطري ساز سر كوچه – بلند ميشي و با لبخند و مودبانه سلام ميكني  ، دوباره ادامه به كار ، بعد از چند دقيقه سئوال ميكني

-        كارتون چيه

-        مثل همه ... 

-    مدارك رو ميگري و كار رو انجام ميدي و باز مودبانه خداحافظي ؛ نميخواد بره ، بي هوا ميان اون جمعيت و با صداي بلند شروع ميكنه به حرف زدن

-    من نميدونستم اينجاين ، حاج احمد گفت :دختر كربلايي ... اينجاست ... اومدم خدمتتون خسته نباشيد بگم و عرض ادب كنم و هزار بار پشت سر هم تكرار ميكنه ماشاء الله ...ماشاء الله

ماشاء الله و ...

خنده ات ميگيره .. . ولي فقط تشكر ميكني و به رسم ادب دوباره بلند ميشي

اين آقا رو از بچگي تو محله ميديدم . يادمه راهنمايي بودم كه عاشق يكي از همكلاسي هاي من شد و با وجود اختلاف 13 ساله با اون همكلاسي ازدواج كرد . يادمه از بچگي ازش فراري بودم و هميشه فكر ميكردم چطور همكلاسي من دلش خواست اينو  . به عنوان بچه لات محل ميشناختمش . همه اونو به نام اِسمال صدا ميكردند . يادمه هميشه از اون سبيلاي پر پشتش ميترسيدم و هيچ وقت فكر نميكردم يك كلمه بتونم باهاش حرف بزنم . تا دو سال پيش  كه مجبور شدم جيمبو رو به خاطر اشكالات فني پيشش ببرم . يه حال خاصي داشت ، يه آدم خاصي بود . كسي كه سعي ميكنه مودب باشه و بهت احترام بگذاره . كسي كه سعي ميكنه تِم مرد هاي قديم رو داشته باشه و فكر ميكنم هنوز از بهروز وثوق ، قادري ، فردين تو فيلمهاي قديم الگو ميگيره ...

تا اون روز كه محل كار ديدمش ...

گذشت و من اون روز به نوع حرف زدنش كلي خنديدم . و سه روز بعد از اون سر كوچه منتظر ماشينهاي عبوري كه بگذرند يا راه بدهند كه من بپيچم به كوچه ... و اونو ميبينم كه كِش اومده كف زمين و پاهاشو دراز كرده . عادت سلام و احوال پرسي نداريم ولي تا منو ميبينه مثل برق گرفته ها از رو زمين بلند ميشه و با سر سلام ميكنه ، به رسم ادب سري تكون ميدم و اون چند بار دست بلند ميكنه و از كمر به حالت تعظيم خم ميشه ... خجالت ميكشم ، نميفهمم اين كارها واسه چيه ؟! حالت پليس راهنمايي رانندگي ميگيره ، ميپره وسط خيابون ماشين ها رو متوقف ميكنه و منو هدايت ميكنه به سمت كوچه ... اينبار واقعا خجالت ميكشم ... نميدونم فكر كرده من چه كاره ام ؟! نميدو نم چي فكر ميكنه ... ميام خونه و واسه اخوي جريان رو تعريف ميكنم ... ميخنده و ميگه : مطمئن باش همه ي اون اطرافيان قطعا اين چند روز در مورد دختر كربلايي ... خيلي چيزها شنيدند ... و من فقط سعي كردم ديگه اون سر كوچه آفتابي نشم .

سكانس دوم :

روز و شب - داخلی - یه گوشه ی این دنیا

این روزها ...آرام می نشینم کنار ِ تو... و دلم ميخواهد دعا بخوانم . دعا که می خوانم بغضم می گیرد... دعا که می خوانم ، ميفهمم چند قدمی بالاتر از این دنیای مادی...خداییست... که...

خداییست...که می شود رحمان و رحیم ِ حضورش را با دل خواند.

راستی خدا؟!

. گاهي دلم ميخواهد پر از خدا بشوم . دلم ميخواهد صبح ها كه از خواب بيدار ميشوم يادم بيايد خواب خدا را ديده ام .

  

 

بیچاره دلی که خوش به باران باشد

 

 

 

سکانس اول :

چند روزي ميشد كه بي خبربودم از او ... ديگر عادتم شده بود شنيدن صداي  جيلينگ جيلينگ و بعد از او نام خودم با صدايي بلند .... گويا  شرطي شده بودم ، به محض شنيدن صداي جيلينگ جيلينگ آويزي كه جلوي درب ورودي نصب كرده بود ، خودم نيم خيز ميشدم ... گويا گوشهايم و مغزم عادت كرده بود به اين حركت ؛  ميدانستم ميخواهد صدايم كند و حالا چند روزي بود كه خبري از او نداشتم . خيلي برايم فرقي نميكند . بودن و ديدن آدمها خيلي برايم مهم نيست ، تا وقتي هستند با آنها دوستم و وقتي نباشند خيلي دلتنگ نميشوم ... اما ... اما چند شب بود كه صداهايي پر از   از ابهام و دور به گوشت ميرسيد كه خوشايند نبود  .

بعد از چند روز تماس ميگيرد ... بر عكس هميشه صدايش آرام است و نمور ... ميخندم و مثل هميشه پر حرفي ميكنم . نامش را با لهجه اي خاص صدا ميكنم ... كشيده و پشت سر هم ...

ميگويد و ميشنوم . بدون مقدمه ... آفـــــــــــو  اگر تو جاي من بودي چه ميكردي ... ميخندم و ميگويم چيه ؟!!!! چرا شماها آب روغن قاطي كردين ؟!!! ميگه : آره شديد ...

ميگويد ... ميگويد ... ميگويد ... از مردي كه همسرش است ، همه كار ميكند ، و حاشا ميكند ... ميگويد ... ميگويد...ميگويد... از مردي كه همسرش است ، و سالها با عشق ، با دوست داشتن به خيال خود از خلاف دورش كرده است و حالا ميبيند راحت همه چيز را خراب كرده است .

ميگويد ...ميگويد ...ميگويد ... از مردي كه همسرش است و ميبيند كه دوباره در لجنزار دود و شهوت غوطه ور است .

 از مردي كه ادعاي دوست داشتن خانواده دارد و باز درگير همان تنوعي است كه اكثريت دچارش شده اند ، اينكه دلش طعم تازه بخواهد ...

دردش آشناست ، ميگويد و گريه ميكند و من فقط ميشنوم . ديگر اين دردها ناراحتم نميكند. ديگر آنقدر از اين دردها ديده ام كه  گرگ باران ديده شده ام . ديگر برايم شنيدن اين حرفها تكراري است . ميگويد خسته ام ؛ ميپرسد : اگر جاي من بودي چه ميكردي ...؟!!! ميگويم (اينبار بدون اينكه بخندم ) من جاي تو نيستم ... ميگويد و خدا را شكر ...نه ؟!!! ميگويم : نميدانم !!! شايد خدا را شكر ....

 با خودم فكر ميكنم كجا بود كه خواندم ؟!!! كجا بود كه شنيدم ؟!!! كه  شايد اشتباه زن‌ها این است که فکر می‌کنند منحصر به فردند برای مردها ؛ اصلا این گولشان می‌زند و بعدا داغانشان می‌کند. مردها می‌دانند چه کار کنند چه را بگویند چه را بنویسند که یک زن حس کند برایشان منحصر به فرد است..تک است..زن‌ها نمی‌دانند یا می‌دانند و برایشان مهم نیست یا دوست ندارند که بدانند هر زنی برای مردها منحصر به فرد است...هر زنی با بقیه فرق می‌کند برایشان..هر زنی طعم و بویی دارد..مردها بلدند چطور حس این را بدهند به‌ات که تو در قلب و فکر آن‌ها جور دیگری هستی و در آن واحد با بقیه‌ی زن‌ها هم جور دیگری تا کنند...و وای به حال روزت اگر که این را بدانی..بفهمی..حس کنی. اگر به روی مرد بیاوري که دوست من! می‌دانم که....فاجعه است و اگر نیاوری فاجعه‌آمیزتر ....

 

سکانس دوم :

 دوستی میگوید :وبلاگم را که میخواند به این فکر میکند که چرا من اینقدر غم دیگران را میخورم ... ببین با توام که اینگونه میگویی ... میشود نشنید ... میشود وقتی برایت میگویند تعطیلش کنی ؟!!!