اي بغض گل انداخته فرياد خطر شو
سكانس اول :
عصر - خارجي – چند ماه قبل
بدو بدو كتاب زبان رو برميدارم و بشمار سه سوار آنتونوف
استارت ، تو آينه عقب نگاه ، يه دنده عقب ، آنتونوف از پارك در مياد و آماده حركت ... دوباره آينه عقب ، به نظر پيرزن همسايه دست تكون ميده ، اشتباه ديدم!! با من نيست ... دوباره با ترديد توي آينه نگاه ، نه واقعا داره دست تكون ميده و عصا زنان سمت من با حركت مورچه ايي وار ...
دوباره دنده عقب ... سر كوچه نزديك پير زن همسايه ... پيرزن با آه و ناله و حال پريشون ...
- الهي پير بشي ، الهي از جوونيت خير ببيني ... منو برسون .... قرار بوده از طرف خانه سالمندان منو ببرند اردو و من خوابم رفت جا موندم ...
درو باز ميكنم و ميخوام كه بياد بالا ... آدرس رو ازش ميگيرم و پيش به سوي آدرس ...
درراه پيرزن ضجه و مويه و گريه و من دلداري و تسكين !!! كه نه ميرسونمتون ، نگران نباشين ، نيم ساعت تا ساعت 6 مونده و ...
چهار چهارراه رد ميشه ... پيرزن همسايه آروم شده و در حال دعاي سفيد بختي و سبزه بختي ما ... پشت چراغ قرمز ، دوباره من مشغول صحبت در مورد خانه سالمندان و كارهايي كه انجام ميدند و اردويي كه قرار هست برند . صحبت ميرسه به اينجا كه چند روز اردو هستيد ؟
- همين امروز ...
- چطور ؟!!! اين همه راه ميريد و بر ميگردين انقدر سريع ؟!!!
- آره ميريم فقط يه زيارت ميكنيم ...
- چطور انقدر سريع ؟! خوب تا بخوايين برسين كه خيلي دير وقته و ميخورين به شب ... خوب حداقل اول صبح ميبردنتون
پيرزن همسايه هيچي نميگه ، نگام ميكنه ، با ترديد و متعجب
- الان چه وقته ؟!!
- عصر ...ساعت 5.5 عصر
- عصرررررررره ه ه ه ه ه ه ه ه !!!!!!!!
- آره خوب ... عصر ِ بعد هم شب ميشه ...
- باور نميكنه ... ميگه من نماز صبح رو خوندم و خوابيدم . خوابم رفت . ميگم به خدا الان عصره ... ميگه ما رو قرار بوده صبح ببرند ... باور نميكنه حرفهامو ... ميگه بريم جلوي خونه سالمندان ... ميريم اونجا ... كسي در رو باز نميكنه ... ميگه : عصر ها نيستند ... ميگم : خوب گفتم كه الان عصره ... مرد همسايه روبروي خانه ي آفتاب ... خانم در نزنيد اينها فقط تا ساعت 3 هستند ...
پيرزن سرشو از شيشه ماشين بيرون مياره ... آقــــــــــــــا مگه الان كيه ؟!!!! مرد جوان يه نگاه مشكوك به من و رو به پيرزن ... مادر جون عصره ....
من ميخندم و سوار ماشين ميشم . پيرزن همسايه ميزنه زير گريه ... با تعجب !! چرا گريه ميكني ؟! ... ميگه شرمنده تو شدم ، از روت خجالت ميكشم . فردا بايد بريم . 6 صبح بايد باشيم . من خوابيدم بيدار شدم فكر كردم صبح شده ، هوا روشن شده و من جا موندم از اردو ....
چي بگم بهش ... ميگم گريه نكن ، ميرسونمت خونه ... تند تند ميخواد پول بنزينم رو حساب كنه ... ميخندم و ميگم بذار جيبت ...
از اون روز اين منو ميبينه ... ابراز شرمندگي ميكنه ، ميبينه و به تمام چهارراهها قسم ميده كه بخت خوب نصيبم بشه ، ميبينه و آرزوي شوهر خوب و بخت سبز و سفيد واسم داره ... ميبينه و يك ربع تمام منو معطل ميكنه كه دعا كنه و بـگـه :
الــهــي تــا عـمـر داري زنـده بــاشـي !!!!!
و من فكر ميكنم چه خوب كه نميگه : الهي تا عمر دارم زنده باشي ؟!!!
سكانس دوم :
خيلي ها به من گفتند كه زيادي خودموني ميشم با افرادي كه مياند توي زندگيم . با كسايي كه شايد براي اولين بار هست كه باهاشون حرف ميزنم . فرقي نميكنه ... خانم يا آقا ...
خيلي ها به من گفتند كه اين رفتار من اشتباهه و من نبايد خودم رو و خانواده ام رو در يك رابطه دوستانه زيادي معرفي كنم .
بعضي وقتها بعد از شنيدن اين نظرات در مورد اين مسئله فكر ميكنم و ميبينم آره ، من واقعا اين مدلي هستم ... با كسي اگر حرف بزنم از روي صميميت !!! در جلسه اول و دوم اون ديگه كاملا خانواده منو به نام و با تمام خصوصيات اخلاقي ميشناسه ، از خيلي سالها اين اخلاق رو داشتم . همين جا توي محيط كار، همه مادرو پدر منو به نام صدا ميكنند . چون خودم هر دو رو به نام صدا ميكنم . هميشه همه ي دوستهام مشترك بودند بين من و ساير اعضاء خانواده ....
و خيلي ها رو هم ديدم كه توي دوستي هاشون فقط خودشون رو ميشناسند و لاغير ... و نميخواند و دوست ندارند سايرين رو معرفي كنند و يا كارهاشون و برنامه هاشون رو بگند . من به اين خانواده ها و به اين آدمها ميگند مبهم ... به قول الي (خواهرزاده ام ) زندگي هاي گنگ و مشكوك ...
خيلي ها به اين نوع رفتار من ميگند سادگي ! ميگند حماقت ! ميگند : كه عاري از هوش هستم و گاهي خنگ ...
خنگم كه راحتم !!!؟ ساده ام كه زندگيم رو بدون كاستي رو ميكنم !!!؟ احمقم كه سعي ميكنم چيزي براي مخفي كردن نداشته باشم !!!!؟ چرا بايد خجالت بكشم از گفتن چيزهايي كه اصلا اهميتي نداره ؟!!! چرا بايد فكر كنم اگه در مورد رابطه هامون توي خانواده حرفي بزنم و همه رو به نام صدا كنم از آدم بزرگمون تا جوجوي تُخسمون ، اينها برداشت ميشه به سادگي و حماقت ...
و چرا بايد فكر كنم كسي اگه حرفي نميزنه از زرنگيش هستش ....





من ... آفو...