مثلا رياضي خوانده ام . مثلا يك روزهايي انتگرال دو گانه و سه گانه گرفته ام ، مثلا يكروز هايي معادلات جبري سينوسي و ...  حل مي كرده ام ... بگذريم كه حالا نه مي دانم كدام كدام است و نه ميدانم كاربردشان چه بوده و چيست ؟!!!

اما هر سال همين موقع ها بايد يك حساب ساده را چند بار انجام دهم و مدام با انگشت هاي دست و پا و جمع هاي ساده يك عدد را به دست آورم . اينكه اين دفعه چند سالم تمام مي شود؟ مي روم توي چند سال؟  گاهي با قلم و كاغذ يكي يكي مينويسم كه اشتباه نشود . از آذر 59 تا آذر 69 – از آذر 69 تا آذر 79 و .... مهم روزهاي آخرش است ... طوري بايد حساب شود كه سن ام زياد نشود !!!! و حيف كه اين وقت ها نميتوانم سر خودم را شيره بمالم ... خوشحال كننده نيست اما هست! ... امسال 33 سالگي تمام مي شود و از فردا من ميشوم 33 سال و 1 روز ...  تلخ است ، ولي هست ...

تلخي ام از گذشت عمر نيست ! اشتباه نشود لطفا !!! تلخي ام  از اين است كه يك چيزهايي كنار هم خوب رديف نميشود . من بزرگتر از بزرگ يا به قول اطرافيان پير شده ام ، اما باور سن ام برايم سخت است چه اينكه در باورم نمي گنجد و اگر سنگين نگاهم نميكردند يقين ام بود كه نهايتا 25 ساله ام !!!يك  بیست‌وپنج ساله ي  بي فكر ، كه به اندازه ي هفتاد سالگی پیر و خسته است . كه تلاش كند با سن شناسنامه و  بیست‌وپنج‌سالگي ِ درون و هفتاد سالگيِ حالش  به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز برسد .

امسال بيشتر از هر سالي موهاي سپيدم زياد شده و فكر ميكنم اين سپيدي مو را وقتي بچه ام چند ساله باشد دوست مي داشتم ؟!!! و بعد فكر ميكنم چقدر كنار من جاي خالي يك دختر بچه احساس مي شود . و بعد با كشيدن يك آه ِ عميق نگاه ميكنم به موهاي سپيد و چروك هاي زير چشم كه ريز ريز قد علم ميكنند ، انگار تمام هراس هاي دنيا با هم به سراغم مي آيند .

بـَك ميشوم به گذشته ايي كه گذراندم تا دلم بخواهد دخترك 7 ساله ايي باشم كه هميشه آرزوي داشتن يك عروسك را يدك كشيده ام   ، كه 10 ساله باشم و بروم تولد دختر همسايه ايي كه مادرش دوستانش را جمع كرده و خودش وزك - بزك شده  با ذوق براي دختركش تولد گرفته است ... كه تو فكر كني هميشه آرزو به دل براي مزه ي فوت كردن شمع هاي تولدت در زمان بچگي هستي ...

كه 12 ساله باشم و به مضحك ترين شكل فكر كنم پسر همسايه نگاهش به من خاص است و هر وقت در كوچه باشم و او از راه برسد  تا بناگوشم سرخ شوم  وفرار کنم توی خانه وهمان وقت ها اولین شکست عشقی زندگی ام را با رفتن او از آن محل بخورم.

كه دلم بخواهد برگردم به همان دوراني که  عشق ِ خواندن کتاب های عامه پسند داشتم و سر کلاس کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را بخوانم و معلم مچم را بگیرد  وبه واسطه ي درسي كه هميشه سر وقت ميخواندم ،  دلش نيايد پرتم كند از كلاس بيرون .

به وقت هايي كه ديگر دلم نخواهد از من تعريف كنند كه : تودختر خاصی هستی اهل قروفر نیستی همان طوری که هستی خودت را نشان می دهی و بعدتر همان ها بگويند : تو بی تفاوتی، به اندازه کافی بلد نیستی که اظهار علاقه کنی و يا بعدتر همان خاص بودنت را سركوفت كنند براي به سر زدنت ...

گذشته ها گذشته ...  و من باز به رسم هر سال پست تولد مي نويسم ...

مي نويسم

به سلامتي خودم كه گرچه هنوز حكمت اين زندگي را نميدانم ، ولي اميدم به مصلحتي كه خداوندگار برايم در نظر گرفته است ...

به سلامتي خودم كه آنقدر براي خودم سنگ صبور بوده ام كه سوغات قزوين را  از رو برده ام .

به سلامتي خودم كه با تمام در هم شكستگي ام جز به ديوار تنهايي خودم تكيه نكردم .

به سلامتي خودم كه تمام سالها پر بودم از دشمنان دوست نما .

به سلامتي خدا كه اين يكسال عجيب پايين و بالايمان مي كند .

و به سلامتي تو كه نمي شناسي ام ، اما مي خواني ام ...  

 

...

در همين خصوص

- تولدانه ۸۹

- تولدانه ۹۰

-تولدانه ۹۱