حرف  از اونجا شروع شد كه دوستمون گفت من براي سال پنجم ِ كه ثبت نام ميكنم براي گرين كارت آمريكا و هيچ سالي برنده نشدم . خوب ميدونم چقدر دوست داره كه برنده بشه و هر سال با چقدر اميد ثبت نام ميكنه . يه دوست ديگه ميگه خيلي ها آرزوي رفتن به آمريكا رو دارند و روبه من مي پرسه :  تو آرزوشو  نداري ؟!! . گفتم نه!!! ... خنديد ... خنده اي كه نشان از دروغ بودن حرف من داشت . در جوابش گفتم ... ميداني ! من آدم تصمیم های بزرگ نیستم. یعنی نمی توانم به کارهای بزرگ دست بزنم یا اینکه وقتی از چیزی رنج زیادی می کشم رهایش کنم. مهاجرت ، نه به يك كشور ديگر ، بلكه حتي از شهري به شهر ديگر يا حتي از خانه اي به خانه ي ديگر يك تغيير است و من آدم تغييرهاي بزرگ  نيستم . گفتم ترس اوليه براي تغيير بر من غالب است و اگر اين ترس اوليه نبود من حتما تا حالا كارهاي ديگري از قبيل  ازدواج يا انتقالي كاري  به شهري بزرگتر  كرده بودم . ممكن است به اجبار تغيير رخ دهد و بعد از مدتي من از شرايط راضي باشم اما متاسفانه استارت اوليه خيلي كار سختي است براي من .  ميدانم براي زنده بودن ، براي پيشرفت ، نياز به تغيير ، نياز به جابجايي ، نياز به ريسك كردن است اما گاهي فكر ميكنم گفتن یك "نــه" آرامشي به دنبالش دارد نگفتني ...  انقدر كه فكر ميكني از گفتنش حال خوشي به تو دست ميدهد .

الغرض اين روزها نوشتنم نمی آید. از خیلی روزها ي پیش دگرگونم. من براي حال خودم گاهي نگران مي شوم . با خودم وعده ميكنم خيلي چيزها را تغيير ميدهم . تغيير بزرگ نه !!! تغييري كوچك ... با خودم قرار ميگذارم شب ها زود بخوابم ،  با خودم قرار ميگذارم  ورزش کنم ،  بروم پیاده روی،  بروم استخر ، كتاب بخوانم ، فيلم ببينم ، حتما بروم پايتخت حواله ايي كه ماه هاست از وقت خريد آن گذشته را خريد كنم ، بروم سفر ،  یکی دو روز در هفته را با دوستانم بگذارنم،  جواب تلفن آدم ها را بدهم، معاشرت یاد بگیرم… 

اما فكر ميكنم فقط قرار است ... نميشود . به جز يكي دو تا از قرار ها بقيه انجام نمي شود ، اين پشت گوش انداختن ها بد فرم همه چيز را به هم مي ريزد . من فکر می کنم به اینکه تنهایی را دوست دارم. حتي المقدور جواب تلفن ها را نمی دهم . هر شب چشم هایم را می بندم و دعا می کنم برای خودم و فکر می کنم خیلی سخت است که غمگین نباشم…

یک وقت هایی آدم فکر می کند می تواند با سرنوشتش مبارزه کند، یک وقت هایی آدم دلش می خواهد بی واهمه از دوست داشتن هایش بنویسد.اما بعد از مدتی می بیند که نه! سرنوشت خیلی قدرت دارد.