به قول معروف  :"نصفش رفته و نصف دیگه اش مونده ".

 هر چند طالع بيني من رقم خورده كه تا 90 سالگي عمر خواهم داشت و در نهايت گوشه اي از دنيا تك و تنها خواهم مرد اما من  دوست دارم از امروز  تا همان  نصفه باقي مانده عمر بيشتر نباشم . و دوست دارم امروز 50% زندگي ام را پشت سر بگذارم . اما اگر خوشبينانه فكر كنيم كه امروز من به نيمه پيمانه زندگي رسيده ام  بايد بدانم در اين نيمه از دست رفته چه كرده ام ؟ و آيا راضي بوده ام از خودم يا نه ؟

 تولدم مصادف بود با بحران و درگیری  . روزهايي كه اعلام خاموشي بود تا مبادا هواپيمايي كه حامل بمب و پيغام جنگ است  نوري ببينند واين سرآمد كشتار جمعي باشد . روزهاي توپ و تانك ، روزهاي جنگ و درگيري ، روزهاي اسارت و خون ، روزهاي استرس و درد و من نميدانم چطور آن موقع حوصله آمدن به اين دنيا را داشته ام .  به دنيا آمدنم با خاموشي و تاريكي عجين شده بود . در خانواده و شهري زاده شدم كه پسر دوست بوده و هيچ كس منتظر قدوم دختري چون من نبوده است . بسيار تعريف ها شنيده ام از گريه هاي مادري كه فرزند دختر زاييده و پدري كه منتظر پشتوانه اي براي خود بوده است .  

بزرگ ميشوم ، سفيد رو با موهايي طلايي ، از كودكي تا سن مدرسه چيزي به ياد ندارم جز اينكه تمام دوستان و همبازي هايم پسر بوده اند و تمام حركات من پسرانه ...  

بزرگ مي شوم در شهري كوچك ، با كمترين امكانات  در خانواده اي بزرگ ، با سرماي شديد و چندين درجه زير صفر ، بزرگ ميشوم با روحيه اي سرد مثل سرمايي كه سالهاست در وجودم رخنه دارد . بزرگ ميشوم با تمام زير و بندهاي زندگي ، خوشي ها و سختي ها ، غم ها و شادي ها . بزرگ ميشوم در  خانه اي با ساختهاي قديم . اتاقهاي تو در تو ،بخاريهاي نفتي و دارهاي قالي .

اولين سفرم در سن 7 سالگي به مشهد مقدس بوده با اتوبوسي كه اكثريت فاميل را به همراه داشت با رختخواب و آذوقه ي راه . گاهي به گذشته ها مي انديشم . اينكه آيا شيرين بوده يا نه ؟ آيا دوست دارم به كودكي برگردم يا نه ؟ 

7 ساله ميشوم و به مدرسه ميروم . درست به ياد دارم در مدرسه شخصيتي مستقل داشته و عزيز دردانه تمامي معلمين مدرسه و مقاطع تحصيلي ام بودم . به ياد دارم در زماني كه آموختم با چيدمان كلمات ميتوان جمله نوشت و با نوشتن جملات ميتوان حرف زد ، براي برادري كه در پايخت به تحصيل مشغول بود نامه مينوشتم و هميشه در سطر اول اين جمله را تكرار ميكردم كه :" ملالي نيست جز دوري شما كه آن هم اميدوارم به زودي رفع گردد " . نميدانم چرا ولي اين جمله را دوست داشتم و فكر ميكردم اگر اين جمله در نامه ي من باشد ، نامه ام همه چيز تمام است . كاش امروز نوشته ها و دستخط هاي كودكي ام را داشتم تا با ديدن آنها خاطراتم را زنده مي كردم .

دوران ابتدايي  شيرين و زنده ، دوران راهنمايي پر شور و پر حرف و دوران دبيرستان دلنشيني داشتم . شعر اولين جرقه ايي بود كه در ذهنم نشست . دوست داشتم با كلمات بازي كنم . دوست داشتم شوق جواني و عشق هاي روزگارم را با شعر و متون ادبي نشان دهم . عاشق زنگ هاي انشاء بودم و عاشق خواندن شعرهاي فروغ و مصدق . آن زمان دوستي  كه سالهاست از او بي خبرم ولي دورادور ميدانم داروخانه  دارد و دكتر دامپزشك است و نميدانم چرا هيچوقت شعرهايش را چاپ نكرد ذوق شعر را در من بوجود آورد .دوره دبیرستان مصادف بود با دورانی که به آن دوم خرداد می گوییم و شور و حال خاص آن دوران . ساهاي بعد  که وارد دانشگاه شدم هنوز همان شور و اشتیاق شعر گفتن و نوشتن  را داشتم .

در آن زمان دوستي كه سرشار از استعداد بود و به قول آنروزي ها سرش بوي قرمه سبزي ميداد به من آموخت كه ميتوانم در نشريات دانشگاه بنويسم . آن روز صبح در دفتر نشريه مردي را ديدم به نام مدير مسئول و خواستم كه عضو نشريه اش شوم . آن روز خودم هم تصور نميكردم علاقه مند شوم چه رسد به فردي كه ما را ثبت نام كرد . اما شد ...اما علاقه به وجود آمد و تيم خوبي را تشكيل داديم و خاصه آن دوران نشريات خوبي هم چاپ  كرديم كه تماما تجربه بود و خاطره  .  خاطراتي كه براي من جالب بود و شيرين . بعد از اتمام دانشگاه ، بعد از دوري از نشريه و مجلات ، بعد از اينكه مجبور بودي در بازار کار و دنياي كار وارد شوي،   وارد فضای جدید مجازی اینترنت شدم و باز آنجا دوستي به من آموخت كه ميتوان وبلاگ داشت ، ميتوان نوشت و من آموختم  و  برای خودم در اين سالها صفحاتي داشتم پر از درد ، پر از شوق ، پر از ....

حالا اينجايم ، با ره توشه ای که تا کنون با خود آورده ام و می خواهم با گذر از امروز كه روز تولدم است  وارد نیمه دوم زندگی ام شوم .

خودم خوب می دانم که ره توشه پر مایه ای نیست . اما افسوس گذشته را خوردن دردي از كسي درمان نكرده است . من آنجا که باید می خواندم نخوانده ام كه شايد اگر آن كار را كرده بودم مسير زندگي ام كلا عوض ميشد . خوشحالم از اينكه نوشتن را تجربه كردم هر چند اندك و جزئي  ، خوشحالم از اينكه خواندن را فراتر از دروس مدرسه  تجربه كردم ، خوشحالم از اينكه معلم بودن در سرنوشت من نبود چرا كه ميدانم دچار مرگ ميشدم ، مرگ انديشه ، مرگ دانستن ، مرگ منِ دروني ام .خوشحالم در دوره اول كاري ام دوستان خوبي داشتم كه اطلاعات روز را به من آموختند . خوشحالم واسطه اي  در مسيرم  قرار گرفت كه دوره دوم كاري ام اينگونه شود كه من با بودن در اين محيط فراتر از داشته هايم را ببينم .  خوشحالم بزرگ بودم . خوشحالم كه درگير احساسم بودم و شكستش دادم . خوشحالم با غروري كه گاهي مرا از پاي در ميآورد دست و پنجه نرم ميكردم و هميشه ميگذاشتم او پيروز شود ، خوشحالم خيلي جاها احساسم را سركوب كردم ، خوشحالم خيلي جاها حرفهاي نگفته ايي كه مرا شبانه خفه ميكرد نگفتم و توانستم سخت بزرگ شوم و محكم . خوشحالم گاه توانستم از دلبستگيهايم به سادگي بگذرم . خوشحالم سرنوشتم به ازدواج زود هنگام منجر نبود كه اگر اينگونه بود اكنون در حال بزرگ كردن بچه اي بودم، بدون اينكه حرفي براي گفتنش داشته باشم و بدانم از بزرگ كردنش چه ميخواهم . خوشحالم از داشتن جرئتي كه گاه گاه به سراغم مي آمد و من از آن استقبال مي كردم .

حالا ميفهمم ميتوان كمتر حرف زد و بيشتر شنيد . ميفهمم ميتوان خوب ديد ، خوب زندگي كرد ، خوب تلاش كرد و خوب فكر كرد .

در همین مدت با بسیاری از دوستان قدیم ارتباطم را کم کردم نه به تصميم خودم ، به اجبار زندگي و مسيري كه خواسته يا ناخواسته همه ي ما را در خود فرو ميبرد .

در ميان آنها دو فرزندي داشتم كه زمانه روي من و آنها بي تاثير نبوده  و  با تمام دلتنگي هايي كه گاه برايشان دارم  فهمیدم در مواردی حقیقتا بودن یا نبودن من فرقی برایشان ندارد .

در همين مدت دوستان محدود ارزشمندی را پیدا کردم كه بسياري از آنها در محيط  وب خانه ایي دارند و دوستيهايمان فقط در محدوده خانه هايمان است  و لاغير . دوستاني که خواندن نوشته هايشان  بزرگترت ميكند .

ميخواهم و سعي دارم  كه نوشتارم دروغ نباشد ، سعي دارم صادق باشم و ريا و تزوير خارج از محدوده ام نداشته باشم . هميشه خواسته ام متعهد باشم به اخلاقيات ، خواسته ام خودم باشم نه فراتر از آن ، خواسته ام آني باشم كه به هنگام تفكر از خودم شرمنده نشوم .  

میخواهم به حد نیاز توضیح دهم و جایی اگر نیاز نباشد حرفی نزنم و توضیحی ندهم .

میخواهم حریم خود را با هیچ کس تقسیم نکنم . میخواهم دوست داشتن را فقط تجربه کنم ،عاشق نباشم تا آسیب  نبینم و زجر نکشم .

حالا دیگر خوب می دانم  آرامش یعنی چه !

حالا دیگر از اين پرسش مكرر افرادي كه تا مرا ميبينند ميپرسند ازدواج نكرده اي ؟ ازدواج نميكني ؟ که می گویند شبیه چک های برگشتی شده ای و با نگاههاي خود محكومم ميكنند به ترشيدگي  ناراحت نميشوم و سعي ميكنم تتمه ي  فكرهاي ناراحتم را هم از صفحه ي ذهن و دلم SHIFT +DELETE كنم .

"من دانسته ام كه  وجدان آدمی بزرگترین و عادل ترین قاضی برای حکم دادن در مورد خود است و نباید و نباید و نباید به قضاوت دیگران توجه کرد . فهمیدم که مسئول قضاوت دیگران نیستم و نمی توانم با  قضاوت دیگران بر خودم تاثیر گذار باشم ."

"دانسته ام  که متاسفانه در خیلی از مواقع ذهن من كه  مدعی اخلاق و انسانیت هستم  به سبب بیماری های ناشناخته می تواند با حرفها و افكار پوچ ،مقام انسانی را به سمتی پایین تر از درجه انسانی تنزل دهد . "

دانسته ام كه چقدر نا آگاهم و چقدر براي دانستن وقت از دست داده ام .

"دانسته ام که در عین ناامیدی و در دوران سختی ،آدمی  با چنگ زدن به ریسمانی نامرئی می تواند خود را پابرجا نگه دارد و از افتادن در مسیر نابودی در امان باشد و همین ریسمان نامرئی است که خواستن را عین توانستن می کند و در اوج ناامیدی و در حالی که از زمین و زمان دست کشیده ای یکباره و در جایی که فکرش را نمی کنی به یکباره تو را از غرق شدن در گرداب پوچی نجات می دهد . دانسته ام  که شانس در مسیر هر کسی اتفاق می افتد و برنده واقعی کسی است که از شانس های خوب  پیش آمده استفاده کند و با بدشانسی هایی که خودش در وقوع آن نقشی نداشته ، کنار بیاید ."

پس بر عکس چند سال اخیر که سالروز تولدم مرا به یاد افزایش سن و دلنگرانی از حرفها و افکار دیگران در خصو ص مجرد بودنم  می انداخت میگویم :

 تولدم مبارک !!

 و در آخرین سطور این نوشتار  پیامک های دوستانی را خواهم نوشت که تا همیشه و تا وقتی این خانه را دارم به یاد آورم که در 9/9/89 چه برایم نگاشتند . به ترتیب دریافت پیام .

 مریم، دختر بزرگم: تولدت مبارک انشالا به تمام آرزوهات برسی. بوس بوس

رئیسی ،همکارم : پیشاپیش تولدتون مبارک

شهره ،دوستم: تولدت مبارک

آبان ،دوستم : شکفته شدن باغ وجودت بر فرش زمردین طبیعت در فصل سفیدی که اندیشه های خاکنشینان را بر طلیعه عرشنشینان برده و دیدگان در فانوس زمان دوخته تا سفیدی فصل را سفیدی ایامت آرزو نماید .تولدت مبارک .

همراه اول: مشترک گرامی تولدتان مبارک

آذر،دوست :با یک سبد پر از گلهای میخک ،میخوام بگم تولدت مبارک

شاپور ،خواهرزاده :تولدت مبارک!امیدوارم سال جدید زندگیت سرشار از شادی و موفقیت باشد .

بهار،دختر دومم: تووووووووووولدت مباااااااااااارک

عظیم ، همکارم :هزاران ستاره با اولین نگاه تو متولد شدند و باران بخشندگی را از اشکهای تو آموخت .تولدت مبارک

گل محمدی،همکار:تولدت مبارک

ایرج پور ،دوست : اگه امسال به دنیا اومده بودی فردا صبح بابات صاحب یک میلیون تومان پول بود ، همیشه بی فکر کار انجام دادی ، به هر حال تولدت مبارک .

تهمین ، همکارم : کادوی تولد دادند و الهام خواهرزاده و خواهرم تماس تلفنی داشتند .

ممنونم و خوشحالم که دوست داشتنتان را آموخته ام .

آری من انسانم و عکس العملهای ساده ی انسانی دارم از ترس ، از خشم ، از تکبر ، از  حسادت ... از همه ی کسانی که ندانسته یا دانسته با عکس العملهای ساده ی انسانی ام رنجاندمشان عذرخواهی میکنم . اینجا و در محضر همه ....